داستان های جن و پری , مردآزما…

6566

سال هزارو سیصدوبیست خورشیدی در بحبوحه ی جنگ جهانی دوم و ترس از کشیده شدنِ جنگ به ایران،به خدمت ارتش در آمدم.دوماهی از خدمتم در ارتش نگذشته بود که دچار عفونتِ شدیدِ ریه شدم و چون از لحاظ بدنی ضعیف و ببمار شده بودم به ناچار از ارتش اخراج شدم،و علی رغم میلم دوباره به روستای محل سکونتم برگشتم.اون زمونا هیچ شغل و حرفه ی خاصی تو روستاها وجود نداشت ،یا باید مزرعه داری میکردی ویا گله داری ،همیشه نیمی از سال خشکسا لی و قحطی بود و نیم دیگرسال سیل و برف وبوران شدید ،مانده بودم با این بیماریِ ریه ام چه کاری پیدا کنم ؟پدرم از خروس خوان تا شغال خوان سرِ زمینِ مردم کار میکرد ومادرم و خواهر هایم بیشترِ روز پای دارِ قالی ،اما من هیچ کارِ سختی ازم برنمیومد گاهاً اینقد سرفه میکردم که خون بالا می آوردم ،اما از خانه نشینی به سبکِ مفت خورها متنفر بودم و به کدخدای ده سپردم که برام کاری جور کنه که زحمتِ زیادی نداشته باشه ،کدخدا که حرفش بین ادمای ده زمین نمی افتاد و عزت و احترام زیادی داشت به صاحبِ قهوه خونه ی ده سپرد که منو به عنوانِ قهوه چی ببره وردستِ خودش ،روزِ اولی که رفتم تو قهوه خونه متوجه شدم اونجا فقط یه قهوه خونه نیست بلکه به راننده های کامیون و اتوبوس سرویسهای ویژه ای هم میده مثلِ مشروب و تدارکات برای قمارو اجاره ی زنان فاحشه و……..دیدن ِ این کثافت کاریا برای من که بچه سید بودم و نزدِ اهل ده اجرو قرب خاصی هم خودم و هم خانوادم داشتم واقعا غیر قابل تحمل بود ،این بود که به صبح نکشیده از قهوه خونه زدم بیرون و برگشتم خونه،دوسه روزی هم پای دکانِ حاجی علی اکبر واستادم،ولی پسرش عذرم رو خواست و دست از پا درازتر دوباره خونه نشین شدم . تا اینکه یه روز صبح با صدای عمو سلیمونِ حمومی از خواب بیدارشدم که پای دارِ قالی مادرم ایستاده بودو در حالی که شالِ دورِ کمرشو محکم میکرد داشت مادرمو راضی میکرد که برم تونتابِ حمومش بشم،مادرم اماراضی به رفتن ِ من برای تونتابیِ حمومِ عمو سلیمون نمیشد میگفت بچم بیاد اونجا که جنی بشه؟از قدیم به ما گفتن خزینه جن داره .

ه عمو سلیمون حمومت شیش دنگ مالِ خودت من پسرمو نمیفرستم اونجا که دلاکی و مشتمالیِ مردم ده رو بکنه،شب و نصف ِ شب هیزم ببره تو گُلخَندِ حموم که دیگِ مسی رو گرمش کنه و آب رو از تو قنات بندازه تو خزینه ،نمیبینی عمو سلیمون ؟نمیبینی که بچم ریه هاش نای نفس زدن نداره؟اونوقت بیاد توخزینه ی بخار گرفته ی تو با این ریه هاش دلاکی کنه؟یا که قبلِ اذونِ صبح جنی بشه بچم!!!!!! مگه عبدلله لاری رو یادت نیست؟تو همون خزینه جنی شد به ماه نکشیده دیوونه شدو سر به بیابون گذاشت،مگه جوون مردم چند سالش بود؟حالا دقه به ثانیه یا از قبرستون پیداش میکنن یا هفته ها میره تو کوه و ناپدید میشه !!نه عمو سلیمون من کریم رو واسه دلاکی و تونتابی نمیفرستم حاضرم تمومِ خرج و مخارجشو خودم بدم ولی بچمو اونجا نفرستم که لُنگی بشه و شب به شب لجنِ تنِ آدمارو از تو خزینه جمع کنه و پای دیگِ تیان عرق بریزه .از عمو سلیمون اصرارو از مادر انکار .دیدم اگه دست نجونبونم همین کارم از دست میدم جَلدی از جام پریدم و پابرهنه دویدم سمتِ مادرم و در حالی که تنبونمو بالا مبکشیدم گفتم :اووووووه مادر اخه جن کجا بود ،لابد عبد الله لاری رو گازِ گُلخند گرفته هر چی باشه تو اون اتاقِ گلخند هیزم میسوزه و مثلِ جهنم گرم و داغه و از زغالاش گازِ مسموم میچرخه تو هوا .حالا مردم ده دنبال اینن که یه وصله پینه ای به بنده خدا ببندن از سر ِ بیسوادی میگن عبدلله جنی شده .ول کن مادر جان من ازفرطِ بیکاری روزا گلهای قالی رو میشمارم و شبا ستاره هارو .عمو سلیمون که از حرفهای من به وجد اومده بود رو به مادرم کردو گفت:بفرما خاله فاطمه ،دیدی؟دیدی که کریم خودش مجابه که بیاد حمومی بشه ،بزار بیاد کمک حالِ من ،میدونی که پیرو از کار افتاده شدم اولادی ندارم که یه گوشه از کارو بگیره و کمک دستم باشه توروخدا خاله فاطمه نه نگوووو.مادر نگاهش رو به دارِ قالی انداخت و گفت:اگه خودت میخوای باشه برو ،ولی خیلی زود پشیمون میشی ،هم باید حمالی کنی و هم تنت بلرزه که یه وقت خدای ناکرده گیرِ از مابهترون نیفتی ،ودر حالی که تند تند گره به قالی مینداخت گفت:برو دعای خیرم به همرات،از خوشحالی گیوه هامو پا کردم و کتِ پوستینیم رو پوشیدم و ناشتا نخورده دنبالِ عمو سلیمون به راه افتادم.

میونه ی راه عمو سلیمون از تو خورجینِ الاغش تکه ای نان درآورد و در حالی که پنیر مالش میکرد و میداد دستم سرِ صحبت رو باز کردو گفت :کریم به حرفای مردم ده اهمیتی نده اینا اگه یه زن زائو بمیره میگن آل زدش ،اگه یکی تیفوس بگیره میگن اجنه بیمارش کرده،اگه یه نفر بزنه به سرش و دیوانه بشه میگن حکماً جن رفته تو بدنش ،این جماعت دیواری از جن کوتاه تر پیدا نکردن که هر چه بلا ومصیبت سرشون میاد میندازن گردنِ اجنه ،از من به تو نصیحت از جن نترس ،از آدمیزادِ دوپا بترس که هر چی فسادو شر ِ روی زمین از گورِ همین آدمیزاده بلند میشه،در حالی گاز محکمی به نون و پنیر میزدم گفتم :نه عمو سلیمون من اصلا به این چرندیات اعتقادی ندارم،جن کجا بود؟اونم تو خزینه!مگه جن اینقد بیکاره که بیاد تو حموم سربه سر آدما بزاره؟چی عایدش میشه؟عموسلیمون در حالی که الاغشو هِن میکرد گفت:اگه چیزی دیدی به روی خودت نیار ،جوری رفتار کن که متوجه ترست نشن!!با تعجب پریدم وسط کلامش و گفتم:نکنه عموسلیمون تو خودت اونجا جن دیدی؟تو میگفتی باور نکنم!با چوبِ ترکه ای که دستش بود و الاغشو هن میکرد زد تو سرم و گفت :بچه گفتم حرفای مردم رو باور نکن نگفتم که این موجودات وجود ندارن ،فقط اگه دیدیشون باهاشون جوری رفتار کن که نفهمن ترسیدی چون اونا عاشقِ ترسوندن و اذیت کردن آدمها هستن ،با اونا مثلِ آدمیزاده ها رفتار کن،نزار متوجه ترست بشن،حرفای عموسلیمون مثلِ پتک هوار شدرو سرم ،با خودم گفتم :قطعا این عمو سلیمون چیزایی دیده و شنیده ولی به زبون نمیاره که من نترسم،داشتم تو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که با صدای عرعرِ الاغ به خودم اومدم و خودمون رو جلوی حموم خزینه دیدم ،الاغ رو بستیم به درخت و رفتیم داخل که عمو سلیمون اموزشهای لازم رو به من یاد بده . اون زمونا هیچ کس تو خونه اش حموم نداشت مثل الان نبود که هر وقت اراده کنی اب گرم و دوش و غیره به راه باشه حتی توی شهر هم هیچکس تو خونه اش حموم خصوصی نداشت ،اون زمونا همه میرفتن حموم عمومی (خزینه)با در چوبی بزرگ و دیواری از گل و اهک و ساروج ورودی هر خزینه دارای پله های متعدد ،باریک و مارپیچ بود وقتی از پله ها گذر میکردی وارد سالنِ رختکنی میشدی که سکوهای بلندی داشت وباید همونجا رخت ولباست رو از تن میکندی و لنگ میبستی و قبل از ورود پاهارو واردِ حوضچه ی ابسرد میزدی و اونوقت از در بزرگی رد میشدی و واردِ خزینه ی حمام میشدی جایی که حوضچه ی بزرگی از اب داغی که بخارش خزینه رو مثل سونا گرم و مطبوع میکرد و مردم که دورتا دور حوضچه مینشستن و با کاسه هایی از جنس مس اب رو بر سرو رویشان میریختن.

و همونجا حمام میکردن حتی چیزی به اسم دوش وجودنداشت و معمولا دلاک وظیفه ی شستشوو کیسه کشی و مشتمالی فرد رو برعهده میگرفت.چه روزگار سختی بود وقتی که با هزار زحمت از صحرا هیزم جمع میکردم و بار الاغ میکردم و هیزم رو در گلخند میسوزوندم تا اب داغ برای گرم خوانِ حمام محیا کنم دیگه بعداز دو سه هفته که کمک دستِ عمو سلیمون بودم حسابی فوت وفن کار دستم اومده بود ،تازه حمام یه جورایی برای ریه های من حکم دوا رو داشت چون بخار حمام نفسم رو تازه میکرد و برعکسِ سرما که باعث تشدید بیماریم میشد گرمای خزینه ی حمام مثل اب بود روی اتیش.روزها گذشت من تو کارم یه پا اوستا شده بودم ،سرشب میخوابیدم و پاسی از شب نگذشته عموسلیمون میامددنبالم و با هم میرفتیم که گلخند رو روشن کنیم اخه اون زمونا مردهای ده قبل از اذان صبح تا قبل از اذان ظهر به حمام میرفتن و زنهای ده از ظهر به بعد چون یک حمام بیشتر در ده وجود نداشت وحمام کردن مردم ده نوبه ای بود.سرم حسابی به کارم گرم بود و با وجود بیماری ریه که داشتم به شغلم عشق میورزیدم چون هم انعام خوبی میگرفتم هم به خاطر سید بودنم مردم برایم ناشتایی و خوردو خوراک و نذر ی می اوردن .روزگار بروفق مراد بود تا اینکه یه شب سرد زمستون که برف باریده بود تاکمر،عموسلیمون پیغام فرستاد که ناخوش احواله و باید تا وقتی حالش بهتر بشه خودم تنها برم و گلخندرو روشن کنم .شال و کلاه کردم و راه افتادم ،اینقد برف باریده بود که به سختی پاهامو تو برف جابه جا میکردم ،با هر سختی و جون کندنی بود خودمو به حموم رسوندم و در رو باز کردم ،واردِ گلخند شدم و هیزمهارو روشن کردم و همونجا منتظر نشستم تا اب داغ بشه و به سمت ِ حوضچه ی خزینه هدایتش کنم،زل زده بودم به قرمزیِ اتش و دستامو که از سرما یخ زده بود روی هیزمها گرفته بودم ،که یه دفعه احساس کردم کسی صدام میکنه :((کرییییییم)) فکر کردم خیالاتی شدم دوباره گوش تیز کردم :((کرییییییم))به سمتِ صدا برگشتم ولی تا تهه گلخند تاریکی بودو بس ،یکی از هیزمهایی که اتش گرفته بود رو برداشتم و گرفتم انتهای گلخند که روشن بشه ولی چیزی نبود،

هیزم رو انداختم سرجاش و دوباره دستم رو گرفتم رو اتش ِ گرم که دوباره همون صدا ایندفعه از تو خزینه اومد صدا به صورتِ اکو وار تو حموم چرخید وانعکاس ِ.. صدا تو کلِ حموم طنین انداز شد،با ترس ولرز چسبیدم به دیوار و داد زدم کی هستی؟ولی هیچ جوابی نشنیدم ،دوباره ودوباره فریاد زدم در همین حین،اب ِ توی دیگِ تیان به جوش اومد و صدای قل قل کردنش به راه افتادسریع اب رو انداختم تو راه اب که وارد ِ حوضچه بشه و خودم سریع دوتا از هیزمها ی روشن رو برداشتم و وارد رختکن شدم ،همه جارو خوب وارسی کردم .با خودم گفتم لابد خیالاتی شدی کسی اینجا نیست،به سمتِ بقچه ام رفتم و بازش کردم و شروع کردم به خوردن ناشتایی، دیگه کم کم بخار اب داغ همه جارو گرفته بود ،اولین لقمه رو هنوز قورت نداده بودم که از سمتِ حوضچه ی خزینه صدای پچ پچ زمزمه واری شنیدم ،لقمه رو به زور پایین دادم و یاد حرفهای عمو سلیمون افتادم که میگفت نزار بفهمن که ازشون ترسیدیوگرنه تا سرحد مرگ میترسوننت،سعی کردم بی توجه باشم پس لقمه ی دوم روگذاشتم تو دهنم و شروع کردم جویدن وهمچنان گوشم از ترس داغ شده بود که با صدای خرناس بلندی و به دنبال اون صدای جیغ ترسناکی دومتر بالا پریدم انگار رویه نفر اب جوش ریخته باشن چنان فریاد مهیبی میزد که با خودم گفتم نکنه از ادمای ده کسی خودش رو سوزونده چراغ روغن سوز رو روشن کردم و تکه ی هیزم روشن رو گذاشتم رو ورودی پله ها و وارد خزینه شدم چراغ رو گردوندم ولی هیچکس اونجا نبود بر شیطان لعیم لعنت فرستادم و برگشتم ناشتایی که زهر مارم شده بود رو جمع کنم که دیدم از بالای پله ها چند نفر غریبه دارن میان پایین ،چراغ رو گرفتم سمتشون هیچکدومشون رو نمیشناختم انگار از ادمای ده نبودن ،سلام کردم و بعد از خوش امد گویی گفتم ؛غریبه اید ؟از کجا امدید؟شاید نزدیک به هفت یا هشت نفری میشدن و به دنبالشون چندتا بچه با سرهای تاس.

مدل موهاشون خیلی عجیب بود مردهاشون راه به راه موهاشون رو تراشیده بودن و قسمتهایی از دو طرفِ گوشهاشون موهای بلندی داشت از همه بدتر مدل عجیب لباس پوشیدنشون بود کتهایی که تو تنشون از بزرگی زار میزد و شلوارهای بلندی که پاچه هاش تمام ِ روی پاهارو پوشونده بود جوری که اصلا کفشهاشون تو پاشون معلوم نبود و پاچه ی شلوارشون روی زمین کشیده میشد در حالی که به شدت کثیف و گل الود بود و از بدو ورودشون بوی بدی تمومِ خزینه رو پر کرده بود،و نوع عجیب راه رفتنشون انگار هر قدمی که برمیداشتن یک قدم به عقب کشیده میشدن و تا حد زیادی رو به جلو قوز کرده بودن ،چیز عجیب تر اینکه اصلا حرف نمیزدن و یه جور مرموزی زل زده بودن تو چشمای من و لام تا کام حرف نمیزدن !!دلهره ی عجیبی گرفته بودم رفتم سمتِ بقچه ی لنگ ها و چندتا لنگ اوردم و گفتم :

شما لباساتون رو از تن بکنید تا من برم کیسه رو براتون اماده کنم ،چشمم به یکی از اون بچه های تاس افتاد که ابروهای در هم پیچیده ای داشت و وانگار فکش جلو اومده بود جوری که میشد دندونای نیش بالاشو دید،نفسی تازه کردم و رفتم داخلِ خزینه و منتظر نشستم که مهمانان ناخوانده تشریف بیارن و من کیسه کشیشون کنم بخار به حدی زیاد بود که چشم چشم رو نمیدید،داشتم به این فکر میکردم که این ادمای غریبه از کجا اومدن؟چرا این موقع صبح؟ولی هر چی که بود به موقع اومدن لا اقل منو از اون حالتِ توهم در اورده بودن که صداهای عجیب و غریب میشنیدم دلم قرص شده بود به همین مهمونها ی ناخوانده ی غریب.لب حوضچه نشستم و کاسه ی مسی رو پراب کردم ودادزدم :کدومتون اولین نفر میاد ؟از پشتِ بخارا صدای همهمه ای بلند شد !دوباره دادزدم :برادران زود باشید کم کم حموم شلوغ میشه و من به رسم ادب نمیتونم به شما خدمت کنم اول بچه هارو بفرستید بیان.چند لحظه ای سکوت محض شد ودوباره صدای همهمه و پچ پچ بلند شد !کم کم صدای پاهایی رو میشنیدم که از یه طرف خزینه به سمت دیگه میدویدن ولی تا رو برمیگردوندم چیزی نمیدیدم !از جا بلند شدم که برم ببینم چه خبره که دوباره همون صدا ((کریییییم)) ((کرییییم))و هر بار بلند تر از قبل صدام میکرد و من که هاج وواج مونده بودم از ترس کاسه رو پرت کردم تو حوضچه و به سمت رختکن دویدم همینکه وارد رختکن شدم به داخلِ خزینه اشاره کردم وگفتم:شما هم شنیدید؟…<

انگار یه نفر با صدای بلند صدام میکرد .کدوم یکی از شما بود شما که غریبه اید اسم منو نمیدونید،از پشت بخار اب نمیتونستم صورتهاشونو واضح ببینم جلوتر رفتم و گفتم :اقایون با شما هستم چرا جواب نمیدید ؟دوسه نفرشون که از بقیه هیکلی تر بودن بلند شدن ایستادن و یه قدم به جلو برداشتن ،صدای عجیب ِ پاشون توجهمو به پایین و پاهاشون جلب کرد ،چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم ،یا رحمان و یا رحیم اینا چرا پاهاشون مثل ثم ِ پای گاو میمونه !در حالی که از زانو به عقب تا شده !قلبم داشت میومد تو دهنم ،اب دهنم رو از ترس قورت دادم و در حالی که به سرفه افتاده بودم ،سعی کردم به روی خودم نیارم که ترسیدم ،در حالی که به جرات میتونم بگم که داشتم قبض روح میشدم ،گلوم رو صاف کردم و گفتم :این دوتا بچه رو بدید ببرم داخل بشورم ،مثل ِ کرو لا لها بِرو بِر نگام میکردن انگار میخواستن دورخیز کنن و یه دفعه بهم حمله کنن که دفعه صدایی از پشت سرم شنیدم ((کرریییییم))با چشمانی از حدقه بیرون زده برگشتم به سمتِ عقب و دیدم یکی از همون قوزیهاس ،در حالی که سایه اش روی دیوار دومتر از خودش بلندتر بود و مابقیِ هیکلش از دودی سیاه به سمتِ شیشه های محدب و نورگیرِ حمام بالا میرفت،دیگه نتونستم به ترسم غلبه کنم و فریاد بلندی کشیدم و مثل بید به خودم میلرزیدم ،صدای قهقهه هاشون تمام فضای حمام رو پر کرده بود چنان ازته دل میخندیدن که معلوم نبود جیغ میزنن یا گریه میکنن ،سریع به سمتِ تکه هیزمی که کنار پله ها گذاشته بودم رفتم و گرفتم به سمتشون و شروع کردم به خوندنِ سوره ی ناس((بسم الله الرحمن الرحیم،قل اعوذو برب الناس ،ملک الناس ،…))در حینِ خوندن مدام سرفه ام میگرفت و اشک از چشمام جاری میشد ،نمیدونم شایدم از ترس گریه میکردم،هنوز تمامِ ایه تموم نشده بود

که هیبتِ یکی از اون بچه تاس ها که سرش زیر ِ نورِ مهتابی که از نور گیرِ سقف رد میشد به کله ی تاسش میتابید از پشت ِ اون جنِ سیاه پدیدار شد ،در حالی که مثل گربه ی وحشی مینالید و میغرید با چشمانی که مثل گدازه های دوتکه زغال ِ روشن قرمز بود ،به سمتم می اومد و من در حالی که از ترس مثل تکه چوبی خشک شده بودم ،خودشو رسوند به پایین پاهام و چنگ محکمی به پام زد ،در همین حین مابقیشون از روی سکوهای رختکن پایین پریدن در حالی که دولا دولا راه میرفتن به سمتم می اومدن و صدای خنده های گوشخرا ششون گوشم رو داشت کر میکرد دیگه معطل نکردم و پا به فرار گذاشتم و در حالی که به سمتِ خروجیِ حمام میدویدم همچنان سوره ی ناس رو میخوندم ،از حمام بیرون زدم همچنان صدای وحشتناکِ اون مهمانان .. همچنان صدای وحشتناکِ اون مهمانان ناخوانده تا چند متر اونطرف تر شنیده میشد ،به خودم که اومدم دیدم با پاهای برهنه ولنگ به کمر تو برفام ،هر یک پایی که بلند میکردم پای دیگرم تو عمق برف فرو میرفت و گیر میکرد و از سرمای برف پاهام سِر شده بود ،سرفه امونم رو بریده بود ،قفسه ی سینه ام به شدت درد میکرد انگار با هر سرفه ریه هام بیرون میپرید ،تا جایی که لکه های خون رو میتونستم رو سفیدیِ برفِ مهتاب خورده ببینم ،هنوز چند قدمی بیشتر راه نرفته بودم که روی زمین افتادم وقتی سر بالا گرفتم دوتا گر به ی سیاه ،سیاه تر از سایه ی شب جلوی روم بودن در حالی که دُم و تنشون رو سیخ کرده بودن و با چشمانِ سبزشون تو اون تاریکی زل زده بودن به چشمام ،گوله ای برف برداشتم و پرت کردم به سمتشون ،بدتر حالتِ تدافعی گرفتن ،همین که خواستن بهم حمله کنن گفتم :((بسم الله))انگار زنبور گزیده شده بودن چنان به خودشون پیچیدن و به چشم به هم زدنی از دیوارِ گاوداری بالا رفتن ،و همونجا غرش کنان ایستادن ،به زحمت خودمو از روی برفها بلند کردم و لنگم رو از تنم کندم و به پاهام بستم که از فرط سرما یخ زده بود ،از هولم همونجور لخت از حموم بیرون زده بودم حالا برهنه تو برفها به سمتِ خانه میدویدم ،چند متری دورتر نشده بودم که احساس کردم یه نفر داره پشت سرم سوت میزنه ،به عقب برگشتم ولی تو تاریکی کسی نبود دوباره صدای سوت شنیدم اینبار از روی دیوار ،سر بالا گرفتم و دیدم دوتا از همون از ما بهترون قوزی ،از بالا دیوار به سمتم سنگ میندازه ،با سرعتِ هر چه تمام تر میدویدم و گاه گاهی بالا رو نگا میکردم که همزمان با من و پا به پام اون دوتا هم روی دیوار ها میدویدن و از روی بومی روی بوم دیگه میپریدن و سنگ اندازی میکردن پاهاشون به مراتب از خودشون ترسناک تر بود ،لامصب برفِ لعنتی سرعتم رو کند کرده بود ،به نفس نفس افتاده بودم ،کم کم رسیده بودم میدونِ ده .وتا خونه راهی نمونده بود سوزِ سرما چنان به تنم میوزید که انگار تنم رو با شلاق تازیانه میزدن،لنگی که به پاهام بسته بودم خیس اب شده بود و بدتر تو پام سنگینی میکرد،دیگه پاهام مالِ خودم نبود ،ریش و سبیلم از سرما یخ زده بود حتی مژه هام و موهام کریستالهای یخ بسته بود جوری که احساس کردم هرآن ممکنه از سرما زدگی غش کنم ،سنگ اندازیاشون تمومی نداشت ،نزدیک اذان.. صبح بود ازدور مناره ی کوچک مسجد رودیدم و یا علی گویان به سمتِ مسجد دویدم ،اون دوتا رودیدم که زودتر از من خودشون رو به مناره ی مسجد رسوندن و بالای مناره سیخکی ایستادن در حالی که پاهاشون رو به عقب انحنا داشت و به زور خودشونو مثل حیوونی که بخواد رو پا بایسته صاف کرده بودن ،همینجور که نفس نفس میزدم و پاهامو تو برفها دنبال خودم میکشیدم ،صدای موذن رو شنیدم که ندای الله اکبر سرداد،به در مسجد که رسیدم بالا رو نگا کردم که هردوی از مابهترون مثل دود رفتن تو هوا انگار دودِ اتشِ چوبی که خوب نسوزه و گُر نگیره ،خودمو پرت کردم تو مسجد ونعره زنان کمک خواستم ،وقتی به خودم اومدم که زیرِ کورسی به حال اومدم و چشم که باز کردم مادر و پدرم بالای سرم بودن و عمو سلیمون از غرولند های مادرم سرشو پایین انداخته بود و زیر چشمی نگاهم میکرد،از زیر لحاف کورسی خودمو بیرون کشیدم و با آه و ناله به عمو سلیمون گفتم :

عمو الله وکیلی نشد که به توصیه هات عمل کنم سعی خودمو کردم که نترسم ولی فکرشم نمیکردم که اینقد آزارم بدن ،پدرم دست تو قابلمه ی شلغم کردو چندتا شلغم پخته رو با دستش پوست کند وگذاشت دهنم وگفت :کریم جان خودتو ناراحت نکن تو دچارِ بی وقتیِ از ما بهترون شده بودی ،تمام ابا اجداد ما از دیر باز این حادثه ها براشون پیش اومده حالا چه حمومی بودن چه غیر حمومی که نصف شب تنها وارد حموم میشدن ،از قدیم به ما گفتن تنها وارد حمام نشید وگرنه دچار بی وقتی از ما بهترون میشید……. دیگه هرگز گذرم به حمام ده نیفتاد وبعد اون اتفاق ساکم رو بستم و برای پیدا کردن کار راهیِ شهر شدم ،و تا به امروز که سالخورده ی پیرو فرتوت شدم خاطرات وحشتناک اون زمون هنوز از ذهنم پاک نشده…

از روزی که «بچه جن ها» را در حمام خانه ام کتک زدم و آن‌ها را بیرون انداختم دیگر آزار و اذیت‌های اجنه آغاز شد و روزگارم را سیاه کردند. آن‌ها که چهره‌های ترسناکی دارند خانه و زندگی ام را به هم ریخته اند و از حوادث وحشتناکی می‌گویند که چند ساعت بعد رخ می‌دهد و این سخنان توهم آمیز را زن ۲۵ ساله‌ای بیان می‌کرد که حدود یک ماه قبل نزد رمالی حیله گر رفته بود تا به قول خودش سحر و جادوی مادر شوهرش را باطل کند، اما او زمانی به منزل رمال در خیابان مطهری شمالی رسید که نیروهای اطلاعات کلانتری شفای مشهد با صدور دستوری از سوی قاضی غرآبادیان (جانشین معاون دادستان مرکز خراسان رضوی) مکان رمالی پیرمرد ۷۰ ساله را در پی گزارش‌های مردمی به محاصره درآورده بودند. ماموران اطلاعات کلانتری با کشف آلات و ادوات رمالی، مکان فعالیت پیرمرد را با دستور قضایی پلمب کردند و رمال مذکور را به کلانتری انتقال دادند. در این میان زن ۲۵ ساله‌ای که در خیالاتی توهم آمیز برای باطل کردن سحر و جادوی مادرشوهرش نزد این رمال حیله گر آمده بود وقتی مقابل مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شفا قرار گرفت قصه‌ای توهم انگیز درباره زندگی با اجنه در خانه وحشت را بازگو کرد. او با اشاره به این راز عجیب گفت: سه سال پیش قنبر به خواستگاری ام آمد او کارمند یکی از ادارات دولتی بود مدتی بعد از آشنایی بیشتر دو خانواده و پس از انجام تحقیقات محلی، در حالی من و او پای سفره عقد نشستیم که مادر شوهرم به طور غیر مستقیم از ازدواج پسرش ابراز نگرانی می‌کرد…

او که پس از مرگ همسرش وابستگی زیادی به تنها فرزندش پیدا کرده بود تصور می‌کرد که من می‌خواهم او را از پسرش جدا کنم. در دوران عقد بیشتر روزهای آخر هفته را به منزل مادر قنبر می‌رفتم، اما هر بار پس از مشاجره با مادرشوهرم با حالت قهر از خانه آن‌ها خارج می‌شدم چرا که مادر شوهرم بیشتر اوقات در روابط خصوصی من و نامزدم دخالت می‌کرد و هنگامی که من این اجازه را به او نمی‌دادم بحث و جدل صورت می‌گرفت پدر و مادرم و بزرگان فامیل تصمیم گرفتند چاره‌ای برای حل این موضوع بیندیشند و پیشنهاد دادند تا ما زودتر زندگی مشترکمان را آغاز کنیم. پدرم جهیزیه ام را آماده کرد و من و قنبر به دنبال اجاره منزل مشترک بودیم در حالی که من تمایل داشتم منزلی را در نزدیکی منزل مادرم اجاره کنم مادرشوهرم به اجبار آپارتمانی را در یک منطقه دیگر رهن و اجاره کرد هر چقدر من مخالفت خود را اعلام کردم او نپذیرفت و بدون اجازه ما خانه را قولنامه کرد به طوری که من و همسرم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتیم و چاره‌ای نداشتیم جز این که به خواست مادرشوهرم در آن منزل زندگی مشترکمان را آغاز کنیم در آن هنگام من هدف مادرشوهرم را از این همه اصرار نمی‌فهمیدم تا این که پا به آن خانه وحشت گذاشتم. در حالی که دوران بارداری ام را سپری می‌کردم متوجه اتفاقات عجیب و ترسناکی در آن خانه شدم مدام وسایل خانه ام جابه جا می‌شد و هنگامی که تنها بودم صداهای عجیبی می‌شنیدم به طوری که تصور می‌کردم افراد دیگری جز من در آن خانه زندگی می‌کنند وقتی موضوع را با خانواده ام مطرح کردم آن‌ها گفتند که خیالاتی شده ام همسرم نیز وقتی اوضاع را این گونه دید از من خواست که ماه‌های آخر بارداری ام را در منزل مادرم سپری کنم تا خدای نکرده اتفاقی برای من و فرزندم رخ ندهد…

این زن در ادامه توهماتش افزود:چند ماه بعد از به دنیا آمدن پسرم به منزلم بازگشتم، اما باز هم آن اتفاقات مشکوک رخ می‌داد و من انگار دیگر به آن موجودات ناشناخته عادت کرده بودم تا این که یک روز در حمام خانه دو موجود عجیب را دیدم که فکر می‌کنم دو بچه جن بودند! خیلی عصبانی شدم و آن‌ها را با کتک از حمام خانه بیرون انداختم! بعد از آن اتفاق آزار و اذیت‌های اجنه در آن خانه وحشت آغاز شد آن‌ها وقتی من در خانه تنها بودم به سراغم می‌آمدند و آزار و اذیتم می‌کردند. آن‌ها ظاهر عجیب و ترسناکی داشتند قدی بسیار بلند، سری کشیده و صورتی پشم آلود! دندان هایشان شبیه نیش‌های حیوانات وحشی بود با همان دندان‌های زهرآگین به من لبخندهای ترسناکی می‌زدند و بدین وسیله آزارم می‌دادند این زن که در توهمات خود غرق شده بود افزود:آن موجودات گاهی از پشت پنجره اتاق سرک می‌کشیدند و گاهی ناگهان در اتاق را باز می‌کردند و به داخل می‌آمدند خیلی وقت‌ها برای این که مرا اذیت کنند لباس هایم را از کمد بر می‌داشتند و می‌پوشیدند وقتی می‌خواستم بخوابم سرو صدا راه می‌انداختند، در کابینت‌ها را باز و بسته می‌کردند و ظروف را جابه جا می‌کردند وقتی با آن‌ها حرف می‌زدم و می‌گفتم چرا مرا اذیت می‌کنید خواهش می‌کنم دست از سرم بردارید!، پاسخ می‌دادند تو بیجا کردی که بچه‌های ما را در حمام کتک زدی! سر دسته آن‌ها جنی پیر بود که از همه ترسناک‌تر به نظر می‌رسید او وقتی به سراغم می‌آمد با من گفتگو می‌کرد و خیلی وقت‌ها خبر از اتفافات ناگوار آینده می‌داد مثلا می‌گفت قرار است چند ساعت دیگر یک تصادف وحشتناک در یکی از جاده‌های منتهی به مشهد رخ دهد در ابتدا من به او می‌خندیدم و مسخره اش می‌کردم، اما ناگهان چند ساعت بعد خبر این تصادف وحشتناک را در اخبار تلویزیون می‌شنیدم و از ترس خشکم می‌زد! دیگر از شنیدن اخبار تلویزیون و خواندن صفحه حوادث روزنامه‌ها هراس داشتم. وقتی این اتفاقات را برای خانواده ام شرح می‌دادم آن‌ها باور نمی‌کردند حتی مادرم تصمیم گرفت هنگامی که شوهرم به سر کار می‌رفت و در خانه نبود به منزل ما بیاید تا من در خانه تنها نباشم، اما آن موجودات آن قدر جسور و وحشی شده بودند که در حضور مادرم نیز به سراغم می‌آمدند و آزارم می‌دادند حتی یک بار یکی از آن موجودات می‌خواست مرا در خواب خفه کند من در اتاق خواب روی تخت دراز کشیده بودم هنوز کاملا خوابم نبرده بود که یکی از اجنه بالای سرم آمد او با آن چشم‌های از حدقه در آمده و صورت پشم آلود نگاهی به من انداخت و لبخندی زد دندان هایش همچون نیش‌های یک گرگ درنده و ترسناک بود دستانش را به دور گردنم حلقه زد و فشرد. نفسم تنگ شد داشتم خفه می‌شدم می‌خواستم فریاد بزنم در اتاق خواب باز بود و مادرم کمی دورتر فرزندم را در آغوش گرفته بود هر چقدر دستم را تکان می‌دادم مادرم نمی‌دید می‌خواستم فریاد بزنم، اما نمی‌توانستم. از آن روز به بعد هر شب یک عدد چاقو بالای سرم می‌گذاشتم تا آن‌ها را فراری دهم و از آزارشان در امان بمانم، چون آن‌ها از چاقو می‌ترسیدند اکنون به دلیل این مشکلات مدتی است با شوهرم دچار مشکل شده ام مادر شوهرم نیز مرا دیوانه خطاب می‌کند و می‌گوید تو لیاقت پسرم را نداری و باید از او طلاق بگیری! نزد چندین رمال رفتم و مبالغ هنگفتی را هزینه کردم، اما متاسفانه مشکلم حل نشد. یکی از رمالان گفت که مادرشوهرت برایت دعا گرفته و جادویت کرده است او نوشته‌ای روی استخوان را برای ابطال سحر داد، اما آن نیز اثری نکرد این رمال پیر را نیز یکی از اقوام معرفی کرد و گفت او در کارش تبحر دارد و حتما مشکلت را حل می‌کند و سحر و جادوی مادر شوهرت را باطل می‌کند … زن در حالی که هنوز جملاتش به پایان نرسیده بود انگشت اشاره اش را به سمت پنجره پشت سر مشاور کلانتری دراز کرد و با نشان دادن نقطه‌ای گفت خانم الان یکی از آن موجودات عجیب از پنجره دارد به من و شما نگاه می‌کند

مردم پيرسواران را به گونه اي مي توان تعريف کرد که داستانهاي ترسناک و دلهره آور می گویند  به طوريکه هرکدام از اين اهالي که اين داستانها را تعریف مي کنند مي گويد که اين داستان براي خودشان اتفاق افتاده است و کاملا واقعي مي باشد….در منطقه پشت تپه روستاي پيرسواران درخت گردويي وجود دارد که قدمت اين درخت در حدود دويست سال مي باشد بار اين درخت بسيار زياد بود و گردوي بسيار زيادي را نصيب صاحب اين درخت مي کرد. و چون اين درخت در مسيري پر رفت و آمد در بين روستاهاي اطراف بود اغلب مورد دستبرد قرار مي گرفت. براي حفاظت و نگهباني از اين درخت صاحبان اين درخت مجبور مي شدند که شبها را در کنار اين درخت بخوابند تا از دزدین گردوها جلوگیری کنند …

يکي از اين شبها دو تن از فرزندان صاحب اين درخت که براي نگهباني از درختشان در بالاي درخت که يک آلونک ساخته بودند و شب را در اين آلونک سر مي کردند ، مشغول محافظت از درخت بودند که زماني که يکي از آنها آب جوشي را که براي درست کردن چاي درست کرده بودند به پايين درخت ريختند که ناگهان صداهاي وحشتناکي تمامي دشت پش تپه را فرا گرفت . صداهاي عجيب و غريبي که از بلنداي منطقه چشمه دره و باقري به گوش مي رسد ، صداهايي مانند بچمو سوزوندي . هنگامي که ترس تمام وجود آنها را فراگرفته بود به پايين درخت که نگاه مي کنند، با موجودي عجيب و غريب مواجه مي شوند که ترس آنها را دوچندان مي کند. آنها موجودي پيرزن نما با موهايي ژوليده و چشماني درآمده را ديدند که سرش را به طرف بالا گرفته و به آن دو خيره شده است و چيزي نمي گويد…

خلاصه قهرمانان داستان ما هرچه تلاش مي کنند که آن موجود ترسناک از پايين درخت برود فايده اي ندارد ، با پرتاب سنگ و چوب هرچي که داشتند سعي در فراري دادن آن موجود خوفناک داشتند که تاثيري ندارد.

در آن تاريکي شب, وحشت تمام وجود آن دو نفر را فرا گرفته بود و به علت دوري از روستا توان درخواست کمک را نداشتند و صداي آنها به روستا نمي رسيد…بعد از حدود یک ساعت یکی از آنها شروع به خواندن آياتي از سوره جن مي کند.((بسم الله الرحمن الرحيم – قل اوحي الي انه استمع …)) که با خواندن اين آيات صداها خاموش و ديگر فريادي به گوش نمي رسد و زماني که پايين درخت را نگاه مي نند ، مي بينند که خبري از آن موجود نيست و آن موجود عجيب غيب شده است.

از آن موقع تا کنون مردم پس از شنيدن اين داستان و تعريف آن براي کودکان خود ترس زيادي را ايجاد کرده اند به طوريکه هرزمان که از کنار اين درخت رد مي شوند با وحشتي بسيار زياد از کنار آن رد مي شوند . از آن پس تا کنون مردم روستاي پيرسواران به اين درخت گردو درخت جن مي گويند…

*پیرمرد جنی…

عموی دوستم ساکن یکی از شهرستانهای اطراف قزوین حدود چهل داشت سرحال و سالم و شاداب حتی لب به سیگار نمیزد متاهل بود با مینی بوسی که داشت هر روز مسافرا رو به مسیری که از وسط چنتا روستا رد میشد میبرد

مسافرا تو مسیر روستاها یا مزارع اطراف جاده پیاده میشدن گاهی هم مسیر کوتاهی رو وسط جاده سوار مینی بوس میشدن .عادت داشت گاهی با مسافرا سر مسائل روز بحث کنه بعضی اوقات هم رابطش با مسافرا فقط تبادل لبخند بود بیشتر زندگیشو به رانندگی گذرونده بود خیلی واقع بین بود و برای اسایش خانوادش تلاش میکرد

پسر 17 ساله یکی از اقوامش شاگردش بود که کرایه هارو جمع میکرد در رو باز میکرد یا برا مسافرا آب میبرد.باین وصف زندگیش به آرومی پیش میرفت اون صبح پاییزی شاگردش زنگ زد که بخاطر بیماری مادرش نمیتونه بیاد .راننده بعد از خوردن صبحانه بطرف گاراژ رفت مینی بوس رو بیرون آورد .گرچه رانندگی تو هوای سردچندان خوشایند نبود بخصوص که امروز شاگردش هم نیومده بود

ماشین رو همون جای همیشگی پارک کرد و منتظر موند تک تک مسافرا سوار شن طبق معمول وقتی تعداد مسافرا بحد نصاب رسید مینی بوس رو روشن کرد و به راه افتاد .بعد از اینکه بین راه هم چند نفرو سوار کرد از اینه جلو متوجه پیرمرد خیلی سالخورده و ضعیفی شد که تمام مدت بهش زل زده بودو اونو از اینه جلو ماشین میپایید.

از اونجاکه اواخر پاییز بود مسافرای روستا کمتر شده بودن .مردم یکی یکی پیاده شدند .دیگه جز اون پیرمرد و راننده کسی تو ماشین نبود پیرمرد اومد و ردیف جلو نشست راننده نمیدونست کجا باید پیرمرد رو پیاده کنه هنوز تا اخرین ده خیلی مونده بود نگاه خیره پیرمرد آزار دهنده بود..راننده از پیرمرد پرسید “عمو کجا میری؟

پیرمرد که از اول مسیر یک کلمه هم حرف نزده بود جواب نداد راننده بی اعتنا به پیرمرد به رانندگیش ادامه داد تو مسیری بودن که فقط دشت بکر بود هنوز چند کیلومتر تا نزدیکترین ده باقی مونده بود که پیر مرد ایستاد راننده به خیال اینکه پیرمرد میخواد پیاده شه بلند شد و در مینی بوس رو باز کرد پیرمرد پول کرایه رو روی صندلی کنار راننده گذاشت…

موقع پیاده شدن بود که که راننده متوجه سم های پیرمرد جن شد و خشکش زد

وقتی پیر مرد جن آخرین نگاه رو به راننده انداخت و چهره واقعیشو با خباثت نمایش داد قلب راننده بیچاره که تحمل این شوک عصبی رو نداشت ایستاد و در جا سکته کردخدا میدونه چند ساعت راننده نگون بخت سکته کرده تو اون سرما کف ماشین بیهوش بود بالاخره یکی از روستاییها که با موتور رد میشد متوجه مینی بوس شد وقتی دید نمیتونه اونو بهوش بیاره اونو به بیمارستان رسوند

فردای اون روز راننده تو بخش سی سی یو بهوش اومد و با لکنت زبان و بدبختی اونچه رو که دیده بود تعریف کرد. تا پنج روز بعد بخاطر حال وخیمش تو سی سی یو بستری بود که روز ششم بعلت نامعلوم دوباره سکته کرد و دار فانی رو وداع گفت…….

*مرد جنی…

سالها پیش وقتی که بچه بودم اتفاق جالبی افتاد و اون اینکه زن همسایمون بخودی خود مریض شد ، اصلا” بگم کاملا” دیوونه شد … من که بچه بودم ولی بزرگترا میگفتن که اون جن زده شده و داستانی رو براش تعریف میکردند، واینکه من هیچ وقت نتونستم این مسئله رو باور کنم ولی هیچ وقت هم از ذهنم بیرون نرفت. 
سالها از اون ماجرا گذشت تا اینکه چند سال قبل که تو یک شهر کوچیک تو حوزه مرکزی ایران دانشجو بدوم اتفاق جالبی برای خودم افتاد که راستش خیلی منو ترسوند. 
ماجرا از این قرار بود که با یکی از دوستام توی اون شهر خونه ای رو اجاره کرده بودیم وهمیشه با هم بودیم تا اینکه دوستم برای چند روزی به شهرستان رفت ومن خودم تنها تو اون خونه بودم، زمستون بود و هوا خیلی سرد شده بود . شبی از اون شبها که تنها بودم آخرای شب رفتم که بخوابم ، خوابیدم ولی همین که چشمام گرم شدند صدایی رو شنیدم، انگار کسی از رو در حیاط پرید داخل حیاط و من با شنیدن صدا از جام بلند شدم رفتم داخل حیاط وآنجا رو خوب وارسی کردم ولی کسی یا چیزی نبود بی خیال اومدم و سر جام خوابیدم و باز داشت خوابم میبرد که ناگهان احساس کردم یه نفر در حال رو باز کرد واومد داخل حال و در رو پشتش بست ، فورا” از زیر پتو در اومدم به در حال نگاه کردم کسی نبود بلند شدم داخل اتاقها رو هم گشتم دوباره داخل حیاط رو هم گشتم ولی کسی وچیزی نبود ، با این فکر که خیالاتی شدم برگشتم و رفتم که بخوابم. 
این بار با کمی احتیاط رفتم زیر پتو و چراغها رو خاموش نکردم، ولی از اونجایی که شبهای زمستون خیلی طولانیند دوباره چشمام گرم شدند انگار کاملا” خوابم برده بود که با شنیدن صدایی دوباره از خواب بیدار شدم ، صدای آواز خواندن پسر بچه ای که داشت از اتاق خواب روبرو با صدا ی بسیار زیبا  آواز میخواند ، وحشت زده بیدار شدم با سرعت خودمو رسوندم به اتاق خواب ، صدا قطع شده بود و کسی هم اونجا نبود ، راستش دیگه حسابی ترسیده بودم داخل اتاقهای دیگه رو کاملا” گشتم چیزی نبود . 
برای اینکه هوای خنک به کلم بخوره و از این وضع دربیام ، به قصد رفتن به داخل حیاط در حال رو باز کردم که با بدترین صحنه زنگیم روبرو شدم ، مردی پشت به من داشت به طرف در حیاط میرفت انگار قصد داشت بره بیرون یهو برگشت رو به من کرد و باصدای چندش آوری به من گفت :ببخشید از اینکه ترسوندمتون و بعد بدون اینکه بزاره من خوب نگاش کنم با سرعت رو دیوار پرید و مثل دود از همون جا ناپدید شد. من تو همون یه لحظه اونقدر دیدمش که حسابی بترسم ، مردی نسبتا” قد بلند با موهای در هم وبلند با صورتی مبهم و ناشناس و پاها وراه رفتنی که اصلا” شبیه انسان نبود ، پاهاش شبیه سم بود و شاید بخاطر اینکه منو خوب بترسونه کاملا” نمایانش کرد. 
من آنقدر ترسیده بوده که همین جور خشک به در حال تکیه زده بودم بدنم کاملا” یخ کرده بود ودر عین حال بشدت عرق کرده بودم ، واضع صدای قلبم که داشت نامنظم میزد رو میشنیدم ، نمیدونم چطوری صبح شد ولی چند روز به شدت مریض بودم و اصلا” نمی تونستم موضوع رو از ذهنم بیرون کنم، داشتم دیوونه میشدم و چند روزی نتونستم سر کلاسام حاضر بشم. 
موضوع رو به چند نفر که اطلاعاتی در زمینه داشتند در میان گذاشتم همگی میگفتن که جن دیدی  و من بیشتر میترسیدم ، داستانهای زیادی رو از زبان خیلی آدما شنیدم درباره مواجهه با جنیان که با این اتفاقی که برای خودم افتاده بود همه رو باور کردم . چند سال از این موضوع میگذره ولی برای من همیشه تازه است مثل دیروز و حالا پس از چند سال مریضی اون زن رو باور میکنم و علتش رو میفهمم . 


*ساکنین نامرئی…

داستان های جن …..در حدود بیست و چهار سال قبل دوستی نزد من آمد و گفت حکایتی عجیب دارم و آن این است که مدتها قبل خانه ای خریدم که به هنگام خرید سمت غرب حیاطش دیوار نداشت وقتی علت را سؤال کردم فروشنده گفت ما نتوانستیم دیوارش را کامل کنیم شما خودت زحمتش را بکش…

تا مدتی دستم خالی بود و آنجا هم محله ای بود که تازه می خواست شکل بگیرد و خانه ها از هم فاصله داشتند و در پایه تپه بودند مدتی قبل دیوار غربی حیاط خانه را درست کردم و چند روزی طول نکشید که در نیمه شب دیوار بدون اینکه یک آجرش هم جدا شود کامل و یک تکه برگشت و خراب شد اول فکر کردم کارگری که آورده بودم کارش را خوب انجام نداده است و پس از مدتی به دنبال کارگری گشتم که کارش خوب باشد و مجدداً به هر زحمت دیواری خوب و محکم ساخته شد اما در کمال تعجب پس از دو روز همان وضعیت تکرار شد با خود گفتم احتمالاً کسانی عمداً در نیمه شب آمده و دیوار را تخریب می کنند …

دوباره کارگرانی ماهر آوردم و خواستم دیواری بکشند که به هیچ عنوان نتوان خرابش کرد نکته بسیار مهمی وجود داشت و آن این بود که هر بار دیوار به سمت خارج می افتاد فکر کردم هر کس این کار را می کند دیوار را با چیزی به سمت خارج می کشد زیرا در غیر این صورت خطر اینکه خودشان در زیر آوار بمانند زیاد است از اینرو تصمیم گرفتم چند روزی را در حیاط بخوابم تا اگر آمدند و خواستند دیوار را خراب کنند بفهمم از ترس اینکه مبادا این دفعه به سمت داخل خراب شود در جلوی درب حیاط خوابیدم شب سوم بود که صحنه باورنکردنی دیدم در نیمه های شب احساس کردم عده ای دارند دیوار را هل می دهند بلافاصله تکه چوبی را که از قبل آماده کرده بودم برداشتم و به بیرون دویدم …

56 4

صحنه عجیبی بود هیچ کس در آنجا نبود اما دیوار داشت تکان می خورد تا اینکه به زمین افتاد و خراب شد درست مثل دفعات قبل نه زلزله بود و نه طوفان از آن به بعد فکر ساختن دیوار حیاط را از سرم بیرون کردم ترسیدم اگر در ساخت دیوار اصرار کنم مشکلی پیش بیاید چند ماهی گذشت تا اینکه همسرم یک شب به من گفت که دختر شش ساله ام حرف های عجیبی می زند چند روز است که صبح که بیدار می شود صبحانه نمی خورد وقتی علتش را پرسیدم گفت دیشب با دوستانم بازی می کردیم و خوراکی های زیادی آورده بودند که من همه را خوردم فکر کردم داستان سرایی می کند پرسیدم دوستانت چند نفرند گفت سه نفر گفتم چرا شب می آیند بازی و روز نمی آیند گفت روزها پدرشان اجازه نمی دهد و شبها می آیند گفتم خانه دوستانت کجاست گفت همینجا تو حیاط خانه ما …

وقتی پرسیدم دوستانت چه شکلی هستند چیزی گفت که خیلی ترسیدم گفت هر سه تا این اندازه و با دست قدشان را نشان داد حدود پنجاه سانتی متر و هر سه چادر سر می کنند این گفته های همسرم بسیار بر نگرانی من افزود شب همه که خوابیدند در رختخواب بیدار ماندم و در نیمه های شب دیدم سه موجود با مشخصاتی که دخترم گفته بود از زیرپله ای که در راهرو وجود داشت آمدند و دخترم را بیدار کردند که در همین حین من فریاد زدم که به دخترم دست نزنید که ناگهان ناپدید شدند …

یکهفته همسر را به اتفاق دخترم به منزل پدرش فرستادم تا فکری برای این موضوع بکنم چون نمی توانستم خانه را رها کنم یکی از دوستانم را گفتم تا شب را پیش من بیاید ولی فقط یک شب ماند چون در همان اوایل شب بود که پنجره ها شروع به لرزیدن کرد مثل اینکه عده ای پنجره را گرفته و تکان می دادند و بعد از نیم ساعت با سنگ به شیشه می زدند طوری که نه من و نه دوستم تا صبح نتوانستیم بخوابیم و حالا خانه را رها کرده ام و گاهی در روز به آنجا سر می زنم همه اهالی هم موضوع را فهمیده اند و نمی توانم خانه را بفروشم و نمی دانم چکار کنم…

جن زده….

داستان های جن …عموی بابام که حدودا پیرمردی هفتاد ساله، مجنون، از لحاظ عقلی ناسالم و فوق العاده تنها بود، حدود ده سال پیش تو همون اتاق مخروبش تو یه خونه مخروبه درگذشت، و جنازشو چند روز بعد وقتی از طرف شهرداری واسه خراب کردن خونه اومده بودن پیدا کردن.

اسمش عباس بود (مطمئنا اکثر اهالی سیرجان میشناسنش) و با اینکه عقب مونده بود فوق العاده هم مهربون بود، گاهی وقتا میومد در خونمون و سراغ بابامو که چندین سال بود فوت کرده بود میگرفت و میگفت: به بابات بگو یه سر به داییش بزنه (فکر میکرد دایی بابامه) خیلی دلم واسش میسوخت و ما جزو محدود کسایی بودیم که با روی خوش تحویلش میگرفتیم.

بعد از فوتش خیلی ناراحت بودیم، که مامانم گفت: بنده خدا فقط ده سال از زندگیشو فهمید. گفتم: یعنی چی؟ گفت: آخه تا ده سالگی سالم بود. گفتم: چی شد پس؟ گفت: عباس هم تا ده سالگی مثل بقیه بچه های ده شون بود ,اتفاقا خیلیم سالمو بازیگوش بوده، یه روز عصر که گوسفندها رو از چِرا برمیگردونه میبینه یکی از گوسفندها نیست. از ترسِ باباش گوسفندا رو میبره تو طویله و میدووه بطرف بیرونِ ده …

86

پدر مادرش تا آخرای شب صبر میکنن و نگران میشن و میرن دنبالش، که یکی از همسایه ها میگه: دمِ غروب دیدمش، گوسفندا رو برد تو طویله و بدو رفت تو دشت. خونه همه اهالی رو سر میزنن ولی عباس اونجا نبوده، با چند تا از مردهای ده میزنن به دشت و بیابون دنبالش، پیداش نمیکنن. دم دمای صبح کنار قبرستون پیداش میکنن. بیهوش افتاده بود و از دماغش خون اومده بود. میبرنش خونه، دو روز بعد بهوش میاد، ولی حرف نمیزد و قشنگ از چهرش ترس میبارید.

بعد از چند روز به حرف میاد. و تنها چیزی که میگه اینه: همشون زَدنتم… و دیگه عباس اون عباس سابق نبود و مثل عقب مونده های ذهنی شده بود، و درستشم نشد، تا بعد از مرگ پدر مادرش و کوچ خواهر برادراش به شهر، عباس کلا تنها و البته ترد شد. تا وقتی که تو سن هفتاد سالگی تو خونه مخروبه ای تو شهر سیرجان درگذشت…

پیرمرد جنی در خانه پدربزرگ….

داستان های جن …سال 75 بود ….بعد از دانشگاه و گرفتن مدرک فوق دیپلم  حدودا 21 سالم بود و سرباز بودم.بعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از شهرهای کردستان اعزام شدم.یه روز که توی شهر اومده بودم رفتم جلوی مغازه پدر بزرگم راستی یادم رفت بگم خونه پدر مادرم یکی از روستاهای اون شهر بود و پدر بزرگم توی اون شهر مغازه داشت وغروبا بعد پایان کار روزمره اش به روستا بر می گشت

اون روز پدر بزرگم با اصرار من رو به روستا برد پدر و مادر بزرگم اونوقتها تنها زندگی می کردن تمام پسر و دختراشون ازدواج کرده ورفته بودن پی زندگی خودشون.

شب موقع خواب من که تنها توی یکی از اتاقها خوابیده بودم نصفه شب چیز وحشتناکی رو دیدم که الان بعد سالها هنوز که به ان فکر می کنم مو بر اندامم سیخ میشه.

4556

ساعت حدود 2شب بود که حس خفگی به من دست داد وقتی چشمم رو باز کردم صحنه وحشتناکی رو دیدم ، یه پیرمرد با قیافه ای بسیار وحشتناک زانوهاش رو روی سینه من گذاشته بود وبه طرز وحشتناکی به چشمهای من زل زده بود….چون شنیده بودم خوندن آیت الکرسی باعث فرار اونا می شه شروع به خوندن کردم اما هرچی می خوندم تکان نمی خورد واقعا لحظات ناراحت کننده و ترسناکی بود

الان که بعضی وقتها فکرش رو می کنم می گن مثلا فلانی جوان بوده تو خواب سکته کرده حتما اینجور چیزایی اتفاق می افته که جوانا تو سن پایین بعضی هاشون تو خواب سکته مغزی و قلبی می کنن.

واقعا نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی من همیشه تو دوستام و فامیل به آدم نترسی مشهورم بازهم می ترسیدم ولی خودم و جمع و جور کردم .

این اتفاقها حدودا 10 دقیقه ای طول کشید .اول خواستم با مشت تو صورتش بزنم  پیش خودم گفتم نکنه به من ضربه بزنه چون شنیده بودم خیلیها بر اثر ضربه جنها دیوانه شدن.

پیش خودم تصمیمی گرفتم و مچ دست اون رو گرفتم. من که ورزشکار و قوی بنیه بودم در همون حالتی که دستش رو گرفته بودم با تمام زورم اونو به دیواری که کنارش خوابیده بودم کوباندم از کوبیدن اون به دیوار صدای محکمی برخواست و دیدم که مثل یه حیوان چهاردست و پا از روی من پرید وبه طرف در ورودی فرار کرد.

4555

دقیقا تا حدود 10-15دقیقه از اتفاقی که برام افتاده بود شوکه شده بودم و حتی جرات بلند شدن از جام  رو نداشتم.بعدا بلند شدم وبه حیاط خونه رفتم و برق حیاط رو روشن کردم و با ترس اطراف رو نگاه کردم اما چیزی ندیدم  برگشتم ولی تا صبح خوابم نبرد همه ش اون صحنه جلوی چشمام راه می رفت و به اون فکرمی کردم ..

حدودا یکسالی این مسئله رو برای کسی بازگو نکردم چون می دانستم که کسی باور نمی کنه تا اینکه بعد از یکسال یه شب مهمان زیادی خونه ما مهمان بودن که سر صحبت فامیلها در مورد جن باز شد….

هرکی چیزی می گفت منم اون داستان خودم رو باز گو کردم چند تایی از فامیلا همه ش انکار

می کردن می گفتن غذا زیاد خوردی اون شب یا خواب دیدی تا اینکه پدرم به حرف اومد و گفت 30سال پیش همین اتفاق برای برادرش یعنی عموم توی همون خونه پدربزرگم اتفاق افتاده که عموم با مشت توی دماغش کوبانده بود که فرار کرده بود اون موجود .چون پدرم می گفت که قدیمیها می گن جن دماغ نداره

برای اینکه کسی نفهمه از خمیر برای خودشون دماغ درست می کنن وبه همین خاطر عموم به اونجاش زده بود عموم انسان شجاع ونترسی بود همه اون رو می شناختن اون شبی که ما این حرفهارو میزدیم سال 76 بود عموم سال 65 مرده بود واین داستان عموم مال جوانیهاش بود که اتفاق افتاده بود بعدا یکی از داییهام نیز که تو مهمانی بود گفت من هم این موجود رو دیدم موقع بچگی و حتی چند روز شدیدا مریض شدم .حتی مادرم از مادرش نقل می کرد که حتی یه بار که مادرش حامله بوده همو ن موجود با عصایی که دستش بود .عصا رو رو گوش مادر بزرگم قرار داده بود و فشار داده بود که پدربزرگم در همون لحظه وارد شده بود واون موجود فرار کرده بود.

همه متفق القول عقیده دارن که اون موجود توی اون خونه هست اما معلوم نیست جنه یا چیزی دیگه سالان که سالهاست پدربزرگ ومادر بزرگم  فوت کردن اون خانه حالت مخروبه بخودش گرفت واقعا جرات می خواد کسی اونجا بره چون اون خانه الان مخروبه و خالیه

ولی من شنیدم جن واین موجودها بسراغ ادمهای ترسو نمیرن خدا می دونه که اینایی که گفتم عین واقعیته……………

*میرزا محرم و اجنه

ميرزا محرم كه عموي پدربزرگ ما بود در خانه بابابزرگ ما زندگي مي كرد….او صداي بسيار زيبا و دلنشين داشت كه در سن 50 سالگي همسرش به رحمت خدا مي رود و تنها مي ماند….

او بعد از رحلت زنش ادعا مي كند كه زني از اجنه بنام حنانه عاشق او شده است ، اما هيچ كس حرف او را باور نمي كند تا اينكه حوادث عجيب و غريبي در روستا اتفاق مي افتد .

در يك شب زمستاني او به بالاي پشت بام مي رود تا برفها را پارو كند كه از پشت بام مي افتد و تمام استخوانهاي بدن او خرد مي شود . پدربزرگم به دنبال شكسته بند محل مي رود تا او را بالاي سر «ميرزا محرم» بياورد و دست و پاي شكسته او را ببند تا خوب شود ، اما ميرزا محرم او را از اين كار منع مي كند و مي گويد كه زنش «حنانه» او را طبابت و خوب خواهد كرد

پدرم مي گويد : علت افتادنش را پرسيدم كه او گفت : حنانه معشوقه اي از جن دارد كه او را بسيار اذيت مي كند و از پشت بام او را پرت كرده است. .

بعضي از شكسته بندهاي محل مي گويند كه «ميرزا محرم» قطعا خواهد مرد و او را راه نجاتي از اين شكسته هاي استخوان نيست مادربزرگ ما نقل مي كند : در عرض سه روز او خوب و سالم شد و از قبل بهتر مي توانست راه برود و دست و پايش را حركت دهد كه اين كار تعجب همگان را برانگيخت می توانست

6 29

از قضا روزي ميرزا محرم گم مي شود كه همه اهلي روستا به دنبال او مي گردند و از هر كس او را پرس و جو مي كنند اما هيچ كس خبر دقيقي از او ندارد ، تا اينكه يكي از اهالي مي گويد : ميرزا محرم را ديده كه به طرف شهر اجنه مي رفته است ‌‌‍[[ توضيح : در روستاي دور باش كوهي بنام ايوب انصاري وجود دارد كه قسمت شرقي آن به شهر اجنه معروف است ]]  همه اهالي روستا يكپارچه به طرف كوه ايوب انصار رفته و او را جستجو مي كنند ، اما اثري از او نمي يابند و نا اميد به طرف خانه هايشان بر مي گردند و هر كس دنبال زندگي خود مي رود .

پدرم مي گويد : كه من براي يافتن ميرزا محرم به روستاهاي اطراف رفتم و او را جستجو كردم ، اما اثري از او نيافتم و نا اميدانه به روستا برگشتم تا اينكه بعد از 7 شبانه روز به طور اتفاقي او وارد منزل ما شد ، همه خانواده از ديدن او شوكه شديم و علت غيبتش را جويا شديم ؟

او كه ما را ناراحت ديد اين چنين گفت : مرا به طريق زنم حنانه به عروسي اجنه دعوت كردند تا در عروسيشان شركت كنم و برايشان آواز بخوانم .

پدرم مي گويد : ما حرف او را قبول نكرديم و دليل قانع كننده اي خواستيم كه او اين چنين گفت : اگر بگويم حرفم را باور خواهيد كرد ؟

در عروسي جنيان ديدم كه قوچ احمد را آوردند ( احمد يكي از دامداران محل بوده كه در آن زمان قوچ معروفي داشته است ) ذبح كردند و از آن غذا درست كردند . براي اثبات گفته هاي خودم يك دنده از دنده هاي قوچ را برداشتم ، آنها بعد از ذبح تمام اعضاء پوست و استخوان قوچ را جمع كردند تا قوچ را دوباره زنده كنند كه يكي از دنده ها را پيدا نكردند براي جايگزين كردن ان مجبور شدند درختي را بتراشند و دنده درست كنند و به جاي آن دنده بگذارند ، شما مي توانيد آن قوچ را با اذن صاحبش ذبح كنيد تا گفته هاي من اثبات شود . اما صاحب قوچ قبول نكرد و بعد از يك هفته قوچ مريض شد ، قصاب محل بعد از سر بريدن قوچ و كندن پوست آن حيوان گفته هاي ميرزا محرم را تاييد مي كند و تمام خانواده ي صاحب مال آن دنده را كه از درخت درست شده بود را ديده و باور كردند كه ميرزا محرم راست مي گويد .

مادربزرگم مي گويد : ميرزا محرم به من گفت : وقتي به عروسي اجانين رفتم ، ديدم كه لباس عروسي شما راآن عروس پوشيده بود كه لكه خوني را به آن زده ام تا ببينيد و حرف مرا باور كنيد .

او مي گويد : با اعضاء خانواده به طرف صندوقچه لباسهايم رفتم و ديدم كه قفل آن باز نشده است ، كليد را آوردم و قفل را باز كردم و لباس عروسي ام را كه مدتها بود نپوشيده بودم در آوردم ، لكه خوني قرمز رنگ و تازه روي آن بود كه يقين كرديم ميرزا محرم راست مي گويد .

اين كارا ادامه داشت تا اينكه يك روز براي كاري از خانه بيرون رفتم ، بعد از يك ساعت امدم ديدم كه جارو در وسط خانه روي گليم حركت مي كند و خانه را جارو  مي كند . اول خيلي ترسيدم، ولي چون ميرزا محرم خانه بود وارد خانه شدم و علت را از پرسيدم ؟ او گفت : نترس دختر زنم بود كه خانه را جارو مي زد .

مادربزرگم مي گويد : به حرفهاي ميرزا اهميت ندادم و دوباره به بيرون خانه برگشتم و بعد از نيم ساعت كه نهار شده بود جهت نهار دادن به او به خانه امدم و با كمال تعجب ديدم كه خانه تميز و مرتب شده بود . بعضي وقتها مي ديدم كه كه در خانه وسايل خود به خود جا به جا مي شوند و علت را نمي دانستم و از ميرزا مي پرسيدم مي گفت : فرزندانم هستند كه كار مي كنند ، اما من چيزي نمي ديدم .

ميرزا محمد يكي از عموزاده هاي او مي گويد : كه يك روز برحسب اتفاق ديدم كه ميرزا محمد در روي چمن ها بازي مي كند و اين ور و آن ور مي پرد ، نزديك او شدم و گفتم : تو چرا با اين كارها آبروي خانوادگي ما رو مي بري ؟

او گفت : من كه با شما كاري ندارم و فقط با پسرم دارم بازي مي كنم . من چون كسي به غير از او را نمي ديدم بر او تندي كردم و خواستم كه به خانه برگردم در اين هنگام در جاي خود ميخكوب شدم و احساس كردم كسي پالتوي مرا گرفته و مانع از حركت من مي شود تا اينكه ميرزا محرم گفت : پسرم او رها كن تا برود و من آسوده خاطر به طرف خانه رفتم و در همان شب به خانه او رفتم و از كرده خود معذرت خواستم .عمويم مي گويد : من يك شب بيدار بودم كه ديدم ميرزا محرم بلند شد و به طرف حياط رفت . با خودم گفتم : حتما به دستشويي مي رود ، اما به طور ناگهاني شروع به اذان گفتن كرد ما از كار او تعجب كرديم و بابرادرم بلند شديم و به سمت حياط دويديم تا مانع اذان گفتن او در نيمه شب بشويم . چون مي دانستيم او اگر اذان بگويد تمام اهالي بيدار مي شوند و اعتراض مي كنند .

برادرم گفت : چرا اذان مي گويي و نمي گذاري مردم بخوابند ؟دراين موقع ميرزا محرم گفت : مگر شما مسلمان نيستيد ماه گرفته است ما با كمال تعجب ديديم كه ماه كاملا گرفته است ؟او گفت : اگر زنم حنانه نمي گفت ، من هم مثل شما نمي دانستم پدرم نقل مي كند : در اواخر ما ميرزا محرم را كاملا قبول داشتيم و به حرفهايش اطمينان مي كرديم . يك روز پدرم به من گفت : ميرزا محرم را به حمام ببر . من هم اول صبح او را بيدار كردم و به حمام محل كه آن زمان عمومي بود ، بردم . بعد از در آوردن لباسهايمان وارد حمام شديم ، من او را داخل حوضچه آب گرم گذاشتم و خودم مشغول صحبت با يكي از همسايه ها درباره ي آبياري باغ شدم در اين هنگام ديدم كه يك نفر با دو بچه وارد حمام شدند ، اما چون هوا هنوز تاريك بود آنها را دقيق نگاه نكردم .

سپس آنها مستقيماً به سمت ميرزا محرم رفتند من خيال كردم كه از اهالي روستا هستند ، بعد از چند دقيقه به طرف ميرزا محرم برگشتم و از آن مرد و بچه هايش پرسيدم ؟ ميرزا در جواب من گفت : من خانه خراب شدم زنم حنانه به هندوستان رفته و ديگر برنگشته است . آن مرد هم دايي بچه ها بود كه مي خواست بجه ها را تحويل من بدهد من نيز قبول نكردم و سرپرستي انها را به او سپردم كه برگشتند و رفتند . من از همسايه اي كه در حمام بود پرسيدم آيا اون مرد و بچه ها را ديده يا نه؟ او گفت : وارد شدن آنها را ديدم ولي رفتنشان را نه تمام كساني كه ميرزا محرم را در آن زمان ديده اند اين گفته ها را تاييد مي كنند و اكنون در آن روستا شهرت بسزايي دارد . ميرزا محرم در سن 80 سالگي به روستاي أسبيل رفت و در همان جا هم دار فاني را وداع گفت….

جن در انباری…

داستان های جن……چندین سال پیش که هنوز مدرسه ام نمیرفتم حدودا 5-6 ساله بودم که رفتیم خونه ی یکی از اقوام تو کرج.
خونشون دو تا حیاط داشت که به وسیله یه راهرو بهم وصل شده بودن و انبار خونشون داخل این راهرو بود.با خواهرزاده ام داشتم بازی میکردم که شروع به دویدن تو این راهرو کردیم وقتی به دم انباری رسیدم دیدم یه صدایی از تو انباری اومد که منو صدا کرد.
من چون بچه بودمو این چیزارو نمیفهمیدم چیه.ترس چیه…رفتم پایین بخدا بگم چی دیدم باور نمیکنین… دوتا نوزاد قنداقه دیدم که یکیشون ریشو سیبیل داشت ویکی دیگه هم مثل زنها موهای بلند انگار صورت دوتا ادم بزرگ بزاری رو بدن نوزاد.
اونی که شبیه مردا بود با صدای کاملا بالغ شروع بحرف زدن بامن کرد که یهو پا به فرار گذاشتم انقد گریه کرده بودم دیگه صدام در نمی ومد وقتی با پدرم وبقیه رفتیم تو انبار دیگه اثری ازشون نبود. ولی خدا سر شاهده این اتفاق واقعا برام افتاده و الان که یادم اومده دوباره موهای تنم سیخ شده
…..جن در انباری…

*جن در پرند…

سه سال پيش كه دانشجو بودم شبها هم برای اينكه دستم تو جيب خودم باشه تو يه شركت صنعتی تو شهرك صنعتيه پرند تو شيفت شب كار ميكردم…
شهرك صنعتيه پرند يه محوطه ي بيابونی بزرگه كه توش پر از سوله های صنعتيه،يه شب ساعت حدودا 2 شب بود رفتم سرويس بهداشتی كه پشت سوله بود وارد دستشويی كه شدم يه پيرمرد كوتاه قدی رو ديدم كه داره شير آبو باز و بسته ميكنه،منم بيخيال بهش سلام كردم و رفتم تو يكی از سرويس بهداشتيا ، يهو با خودم فكر كردم ما كه اينجا چنين شخصی رو نداريم. بيرون كه اومدم ديدم پيرمرده هنوز اونجاست يه دفعه برگشت به من نگاه كرد ديدم حدودا نيم متر ريش داره ، چشماش سفيده سفيده ، از ترس نفهميدم چطوری فرار كردم رفتم تو سالن با داد و فرياد همكارامو صدا كردم گقتم يه جن اومده تو سوله ، ما حدودا 10 نفر بوديم كل كارخونه رو زير و رو کردیم .هيچ اثری ازش پيدا نشد كه نشد،بعد از اونم ديگه هيچ وقت نديدمش ولي خيلی ترسناك بود هنوز كه هنوزه قيافه ش جلوی چشممه.

*قربانی جن

در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردم که شامل دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ همانند یک باغ بود که در آن انواع مرغ و خروس و غاز و اردک وجود داشت و در خانه هم طبق معمول گذشتگان همۀ خانواده در یک اتاق می خوابیدند در یکی از شبها که خوابم نمی برد صداهایی شنیدم یکی از برادرانم را که کنار من خوابیده بود صدا زدم و هر دو به آرامی پشت درب اتاق که شیشه بود و کاملاً راهرو و پله هایی …که از روی زیرپله به پشت بام می رفت دیده می شد رفتیم و به راهرو که صدا از آنجا می آمد نگاه کردیم و با کمال تعجب دیدیم چهار نفر که حدود شصت سانت قدشان بود و یکی از آنها یک چادر گلگلی به سر داشت از زیرپله بیرون آمده و به سمت پله ها برای رفتن به پشت بام در حرکت بودند که ناگهان برادرم فریاد کشید “دزد ” و با صدای او همه بیدار شدند و آن چهار نفر هم رفتند وقتی جریان را برای پدرم گفتم لحظاتی به مادرم خیره شد و بعد گفت به نظرتان آمده و چیزی نبوده و فردای آن روز پدرم پیرمردی را به خانه آورد و کلیه لوازم زیرپله را خالی کردند و آن پیرمرد شروع کرد به خواندن دعا که لحظه ای نگذشته بود پیرمرد غش کرد و بعد از به هوش آمدن دیگر نمی توانست راه برود…
و چیزی به پدرم گفت که نمی دانم چه بود ولی هرچه بود پدرم را بر آن داشت تا خانه را بفروشد و تغییر مکان بدهیم و تا فروختن خانه که آن هم در روستا کار ساده ای نبود به خانه‌ی پدر بزرگم رفتیم چند روز نگذشته بود که شب پدر بزرگم برای گرفتن آب رفت و کسی نمی داند چه اتفاقی برایش افتاد که سر زمین کشته شد.
یک ماه بعد از آن برادرم که در آن شب با من بود، ناپدید شد و چند روز بعد جسدش را در چاه پیدا کردیم , پدرم که از این اتفاقات  دلشکسته و نگران شده بود نزد پیش کسی رفت که در یکی از روستاهای اطراف بود و بسیار هم معروف بود و جریان را برایش تعریف کرد و جویای راه چاره  شد که آن شخص توصیه کرده بود فورا به خانه‌ی خودمان بازگردیم تا از اتفاقات بعدی جلوگیری شود و دیگر چه چیزی به پدرم گفته بود که از آن به بعد برخوردش با من تغییر کرد و طوری با من رفتار می کرد که انگار از آنها نیستم و همه چیز تقصیر من بوده به هر صورت به منزل خودمان برگشتیم.
..

ماه ها خبری نبود تا اینکه یک شب در نیمه  شب کسی مرا تکان داده و بیدار کرد وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دختر جوانی است که با خنده به من گفت بلند شوم دنبالش بروم نمی دانم چگونه شد که نه قدرت مخالفت داشتم و نه فریاد بی اختیار دنبالش ‌می رفتم و مرا به سالن بسیار بزرگی که در زیر زمین بود برد در آنجا عده‌ی زیادی بودند همه مرا نگاه می کردند و خارج می شدند.


ولی هنگام خروج می دیدم تبدیل به گربه می شوند و روی دو پا راه می روند دخترک جلو آمد و دست مرا گرفت و از آنجا خارج شدیم. دیدم در یک بیابان وسیع هستیم پرسیدم آنها که بودند و چرا من آنها را اینگونه می دیدم. دختر جوان گفت آنها اقوام من بودند و ما از جنیان هستیم و زمانی که تو متولد شدی من همبازی تو بودم و وقتی مادرت دچار بیماری شد و نمیتوانست دیگر به تو شیر بدهد این ما بودیم که شب ها تو را سیر می کردیم و من تا صبح همراهت می ماندم از آن به بعد همیشه آن دختر آمده و مرا به همراه خود می برد.

55 2

بعد از مدتی راجع به اتفاقات گذشته از او سؤال کردم و او گفت مقصر پدرت و آن پیر مرد بود که باعث شدند به برادان من آسیب برسد و بعد از آن تا به امروز این دختر جن با من است و پس از مرگ پدر و مادرم به اینجا آمدم و روزی به خواستگاری دختری از اهالی همین آبادی رفتم که صبح آن روز خبردار شدم دخترک بینوا هنگام درست کردن آتش دچار سوختگی شدید شده است و بعد از آن این دختر جن به من گفت هرگز نمی توانی با کسی ازدواج کنی من نمی گذارم از آن روز تا به حال این دختر و دو جن دیگر همیشه با من و در اینجا هستند که تو آن شب یکی از آنها را دیدی….….

*همبازی جنی

داستان های جن ………نوزده سال دارم و در طول این مدت در دو خانه زندگی کرده ام. اولین خانه همان مکان تولدم بود و به گفته پدر و مادرم منزلی کوچک در جنوب شهر بود. مادرم تعریف می کرد که روزی پدرم مشغول تماشای مسابقه ی فوتبال از تلویزیون بود که ناگهان شبکه عوض می شود. این اتفاق عجیب دو سه مرتبه رخ می دهد، تا اینکه پدرم وحشت زده و عصبانی اتاق را ترک می کند. عجیب آن که به محض خروج پدرم از اتاق، اتفاقات متوقف می شوند…..

دومین رخداد هم بر می گردد به زمانی که من خیلی کوچک بودم. خودم خوب یادم نیست، ولی مادرم می گوید که آن زمان با دختری دوست و همبازی بودم. البته مادرم ابتدا تصور می کرد که او دوست تخیلی من است، ولی روزی مادرم هم او را می بیند. آن روز من و دوستم مشغول باز ی در کوچه بودیم و مادرم در حیاط به گلها و گیاهان رسیدگی می کرد. ظاهرا من وارد خانه می شوم تا چیزی بردارم ، ماردم هم در همان حین به کوچه نگاهی می اندازد و متوجه می شود که دوستم رفته است. وقتی به کوچه رفتم و دوستم را ندیدیم، ماردم گفت که حتما به خانه رفته و ناراحت نباشم. خوب یادم هست که او بهترین دوست من بود…..

چند سالی از آن زمان گذشت و روزی مادرم می بیند که خواهر کوچکم(آن زمان چهار سال داشت) مشغول بازی با همان همبازی عزیز من است. او حیرت کرده بود، بیشتر دقت می کند و می بیند که دخترک هان لباسهایی را به تن دارد که چند سال قبل در حین بازی با من پوشیده بود. مادر که به شدت یکه خورده بود، ابتدا مات و مبهوت چند دقیقه ای به او خیره می شود و بعد که به آنجا می رود، می بیند که دخترک ناپدید شده است و خواهر کوچکم با ناراحتی در جستجوی اوست. البته من و خواهرم، حالا آ ن خاطرات را خوب به یاد نمی آوریم.

بعد از آن به خانه دیگری نقل مکان کردیم. من وارد دانشگاه شدم و در یکی از اتاقهای خوابگاه سکونت گزیدم. جالب این که شبیه همان اتفاقات در خانه جدید هم رخ می داد. ماجرا از این قرار بود که بعد از گذشت چند هفته از اقامتمان در منزل جدید، روزی من ، پدرم و سگمان مولی در سالن نشسته و مشغول تماشای تلویزیون بودیم. ناگهان سر و صداهای عجیبی از زیر زمین به گوشمان خورد. مولی بی درنگ و پارس کنان، به سمت زیر زمین دوید و من و پدرم حیرت زده به آن سو روان شدیم. اگرچه چیزی آنجا ندیدیم ولی به وضوح احساس خوفناک عجیبی به ما دست داد. طوری که من از شدت وحشت به لرزه افتادم، گویی حضوری نامرئی در آن اطراف وجود داشت. چندی بعد سرو کله ” گربه” ی عجیب و سیاهی در خانه ما پیدا شد. خواهرم آنقدر از آن گربه می ترسید که وقتی می خواست به اتاقش برود از من در خواست می کرد که دنبالش بروم تا تنها نباشد. جالب این که گربه سیاه ،ناگهان ظاهر می شد و یک دفعه غیبش می زد….

چند شب بعد که به تنهایی در اتاقم خوابیده بودم، ناگهان از شدت ترس از خواب پریدم… ناخودآگاه توجهم به سمت کتابخانه جلب شد، یک جفت چشم کهربایی رنگ که به من خیره شده بودچشمانی عجیب و شبیه چشمان گربه ! من که در و پنجره های اتاقم را قبل از خواب قفل می کنم، به شدت وحشت کردم. چرا که گربه ای نمی توانست وارد اتاقم شود، به وضوح برق چشمانش را می دیدم. چندی قبل نیز همان نگاه را در آشپز خانه روی خودم اساس کردم که به لرزه افتادم ولی وقتی به اطراف نگاه کردم ، هیچ جاندار ی را ندیدم.

سال گذشته در ایام کریسمس نیز به خانه خودمان برگشتم . پدر و مادرم به همراه خانواده به مهمانی رفته بودند و من تنها بودم. دلم به شدت شور می زد، اگرچه دختر ی شجاع و نترس بودم ولی دلهره عجیبی داشتم. تا ساعت دو نیمه شب خودم را مشغول مطالعه کردم که ناگهان صدای پایی را شنیدم که از پله ها بالا آمده و به سمت اتاقم می آمد. من که به شدت عصبی و وحشت زده بودم، فورا چوب اسکی ام را برداشتم تا از خودم دفاع کنم. عجیب آن که بلافاصله صدای پاها را شنیدم که از پله ها پایین برگشت. من هم که از ترس سرجایم میخکوب شده بودم، حتی توان آن را هم داشتم که از جایم بلند شوم و پشت در اتاقم را نگاهی بکنم. فقط چوب به دست آماده دفاع از خود بودم. طولی نکشید که دوباره صدای پا را به وضوح شنیدم. این مرتبه تکانی به خود دادم و در اتاقم را باز کردم. وقتی چراغ را روشن کردم، هیچ کس را ندیدم. در حالی که مثل بید می لرزیدم، به اتاقم برگشتم و سرم را زیر پتو بردم تا این که پدر و مادرم به خانه بازگشتند. وقتی جریان را برایشان تعریف کردم، آنها هم به شدت متعجب شدند ولی تا امروز هم علت واقعی آن مشخص نشده است.

به هر حال اینها اتفاقات وحشتناکی بودند که هرازگاهی رخ می دهند و دلیلی هم برایشان پیدا نمی شود. هنوز هم که هنوز است حال عجیبی دارم و از یادآوری آنها تمام موهای بدنم راست می شوند. حالا هروقت که به خانه می روم، از مادر یا خواهرم خواهش می کنم که شب ها در اتاقم بخوابند تا تنها نباشم….

*عروسی اجنه…

امروز قصد دارم  ماجرایی که برام سالها پیش تابستان ۱۳۷۲  رخ داد تعریف کنم.ما یه روستا داریم که همیشه بعد از اتمام امتحانات تابستون به روستا پیش پدربزرگم می رفتیم یادمه اون سال بعد از پایان امتحانات ثلث سوم قرار شد که خانوادگی بریم دهمون.

ده ما حدود چهار ساعت با شهر تبریز فاصله داره و یکی از سرسبزترین و زیباترین روستاهای شهرستان هشترود می باشد.ماجرا از اونجا شروع شد که من با پدربزرگم برای آبیاری درختان ومزرعه راهی شدیم البته اون موقعه من هشت سال بیشتر نداشتم بعد از آبیاری پدربزرگم از من خواست که سوار دواب (الاغ) شده و به روستا برگردم من هم سوار شده و راهی روستا شدم .

مسیر مزرعه تا روستا هم یک مسیر حدود بیست دقیقه ای و پر از درخت و باغ و دره بود فکر کنم ساعت حدود دو یا سه ظهر بود وهمه جا هم سوت و کور بود و من هم به صورت یه وری سوار الاغ شده بودم و در حال سوت زدن بودم و مسیر رو به آرومی طی می کردم که یهو صدای دهل و آواز سورنا(به ترکی زرنا میگن) رو شنیدم صدا ضعیف بود ولی هرچه جلوتر میرفتم صدا بلند تر می شد تا این که یهو اون ور باغ مردا و زنای کوتاه قدی دیدم که داشتن میرقصیدن انگار که عروسی گرفته باشن. قدشون کمتر از یه متر می شد.اونا مثل کردها دست به دست هم داده بودند وگروهی می رقصیدن و بعضیاشون هم فقط نیگا می کردن و یکی هم دهل می زد و یکی هم زرنا…

من حدود۲۵-۲۰ متر با اونا فاصله داشتم قیافه هاشون از دور مثل آدم بود ولي قدشون خیلی کوتاه بود زناشون مثل زنای ده بودند و مرداشون هم همین طور سگای کوچیکی داشتن که به درخت بسته بودن من حدود بیست یا سی ثانیه همین طور که الاغ داشت می رفت نیگاشون می کردم تا اینجا فکر می کردم اینا حتما آدمای ده بغلی هستن و دارن عروسی میگرن اونا هم اصلا توجه ای به من نمی کردن و فقط می رقصیدن که یه دفعه یکیشون که رو تنه درخت نشسته بود وبه من نزدیک تر از همه بود سرشو برگردوند و به من نیگا کرد تا اون نیگام کرد تمام موهای بدنم سیخ سیخ شدن  قیافه اش ترسناک بود چشمای خیلی بزرگ و درشتی داشت و پوست صورتش هم کمی سیاه بود و موهای سیاهشو هم یه طرف شونه کرده بود جالب اینه که همه شون کلاه سرشون بود به جز این یکی . تا اون نیگا کرد من از ترس مثل دیونه ها از الاغ پیاده شده و جیغ و داد زنان رفتم طرف روستا کمی مونده بود برسم به روستا که یکی از اهالی روستا جلومو گرفت و گفت بچه چته؟ چرا داد و بیداد می کنی؟ من هم که زبونم بند اومده بود فقط به باغ اشاره

می کردم اونم گفت بیا نشون بده ببینم کجا رو می گی؟ من هم با اون رفتم  وقتی به باغ رسیدیم انگار نه انگار هیچی نبود همشون غیب شده بودن.بعد از گذشت چند سال از اون ماجرا تازه فهمیدم که اون روز ظهر موجوداتی که دیده بودم چی بودند و اولین نفر توی ده هم نیستم که همچین عروسی رو میبینم پدربزرگ من هم از این عروسیا دیده و میگه هر موقعه اونا خیلی شاد و خوشحال میشن از خودشون بی خود و غافل میشن بنابراین قابل رویت میشن…..

*حاج حسن و اجنه…

بیچاره حاج حسن اگر میدانست که یک شب پیاز خوردن اضافی با آب گوشت جانش را از پره های بینیش بیرون میکشد شاید تا عمر داشت طرف  غذاهای مقوی و محرک نمیرفت که مجبور شود ساعت چهار صبح جمعه سر سیاه زمستان غسل واجب شود و راه حمام گذر بازار رادر پیش گیرد.

 در خانه را که باز کرد هیچ  پرنده و چرنده ای در کوچه دیده نمیشد . عبای کهنه اش را از زور سرما دورش پیچید . صدای صغرا همچنان می آمد که : کجا میری حاجی ؟ واسا بعد اذان برو . جنی میشی ها

اما گوش حاج حسن از این حرف ها پر بود و میخواست نماز صبح را با خیالی راحت و فارغ البال در حالی که بعد یک غوطه در خزینه حمام وضو و غسل را با هم انجام داده و سبک شده بخواند . با خودش فکر میکرد که گناهان آدم هم مثل چرک های بدن با غسل بیرون میریزد و با آب به چاهک میرود . در کوچه فقط صدای باد میامد و خش خش گیوه هایش که پاشنه خواب روی زمین میکشید و به طرف بازار میرفت  از بالای دیوار کاهگلی مسجد که سر گذر اول بازار بود دو گربه سیاه دزدکی به حاج حسن که وارد بازار میشد نگاهی انداختند  و بعد به هم نگاه معنی داری  کردند…

حمام آخر بازار درست در پیچ یکی از حجره هایی بود که سالها قبل خرابش کرده و راهی به پشتش که کاروانسرایی قدیمی بود باز کرده بودند . بعدها یک نفر کاروانسرا را خریده و حمامی ساخته بود که اهل بازار و گاهی هم مشتری ها را پذیرا بود . با این که ساعت چهار صبح بود نزدیک تر که رسید روشنایی چراغ زنبوری جلوی درب  نیمه باز حمام  شک و شبه حاج حسن را از این که بیخود و بی وقت توی سرما بیرون نزده  از بین برد. انگاری اصلا شب نبود . گرما و بخار را حتی میشد از بیرون هم حس کرد . حاج حسن یا الاهی گفت و داخل شد -سلامون علیکم .
–  مردی که هیکل چاقی داشت و تنها یک لونگ به کمر بسته بود روی چهار پایه چوبیش کمی جابجا شد و گفت : علیکم السلام حاج حسن  بفرمایید بفرمایید و سپس با صدای بسیار بلندی  فریاد زد طغرل .. کجای نفله بدو دمپای بیار
 حاج حسن  لنگ را به کمر بست و دمپایی را پوشید و وارد حمام شد . حمام شلوغ بود . حاج حسن با خودش فکر کرد . ساعت چهارصبح است سر صبح جمعه است اول ماه صفر است . قاعدتا نبایستی کسی در حمام باشد . اصلا باز بودن حمام هم این موقع خوش جای تعجب داشت . همه در حمام بودند….. .
 اول غلامعلی مسگر را دید که در حال کیسه  کشیدن بود و از بس با وسواس این کار را میکرد که بدنش سفید شده بود…
 حتی به سر کچلش هم کیسه میکشید . حاج حسن اهمیتی نداد و انگار او را ندیده است و صابون و روشورش را داخل تاس گذاشت و لب سکو نشست….

آن طرف تر از بخار سر و کله تیمور قهوه چی  پیداشد . عجیب تر این بود که لنگ هم نبسته بود و در حالیکه تمام بدنش را واجبی گذاشته بود . خودش و سبیل چخماغی زردش را در آینه ورانداز میکرد . حاج حسن اهمیتی نداد و با تاس دو بار روی خودش آب ریخت . صدای زمزمه یک آن قطع نمیشد . حتی به وضوح چند تا از فامیل های زنش را هم دید که این طرف و آن طرف میگشتند و خودشان را کیسه میکشیدند . اما یک جور خاصی را میرفتند . حاج حسن دقت کرد . همه موقع جلو رفتن انگار نیم قدم به عقب خم میشدند . بخار زیاد بود و حاج حسن یک تاس آب سرد روی بدن صابون زده اش ریخت  لرزی به اندامش افتاد . غلامعلی را دید که کیسه کشیدنش تمام شده و بلد شده تا به خزینه برود . او هم یک جور خاصی را میرفت . حاج حسن صورتش از ترس سفید شد و
نفسش بالا نمی آمد . میخواست چشمهایش را ببندد و همان جا بخوابد و فردا صبح در خانه کنار صغرا بیدار شود اما نمیشد همه اهل حمام به جای پا ثم داشتند و زانویشان از عقب تا میشد . حاج حسن  شصتش خبر دار شد که زنش درست می گفته و چون بی موقع  و بی وقت حمام آمده دچار بی وقتی و از ما بهتران شده . خودش را سریع گربه شور کرد و حتی  قید خزینه و غسل را زد و بیرون آمد

 دم در خروجی مرد چاق در حالی که شکمش را که از لونگ بیرون زده بود میخواراند با نیشخندی رو به حاج حسن کرد.   و گفت : حاجی زود تموم کردی

 نکنه سردت شد .  حاج حسن  دو سکه روی میز گذاشت و در حالی که سعی میکرد آب دهانش را قورت دهد گفت . مش اسمال . توحمومت خبراییه . این جماعت از مانیستن .
مش اسمال ابرو در هم کشید که : یعنی چی حاجی .  همه اهل همین محل و بازارن . حاجی انگار لجش گرفته باشد جواب داد..نه …نه ….

منظورم اینه که یه طوری راه میرن … و بعد من من کنان ادامه داد : یعنی درست ترش اینه که پاهاشون یه طوریه یعنی … چی بگم .. یعنی   ..  مش اسمال انگار که از کوره در رفته باشد فرایاد زد چه جوریه .
 و بعد پایش را بالا آورد و روی میز جلوی حاج حسن گذاشت و گفت : اینطوری ؟
اینطوریه ؟
حاج حسن با دیدن یک سم  و زانویی که به عقب خم می شد جا به جا سکته کرد……..

*ماجرای خانه جدید…

این داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به ده سال پیش یعنی سال 77.شاید باورتون نشه اما این داستان برای من اتفاق افتاده .من کارمند بانک هستم و کارم افتاده بود توی تبریز.با هزار مکافات رفتیم تبریز ولی مشکلی که بود این بود که من این شهر رو درست و حسابی نمیشناختم به هرحال منم دنبال یه خونه بودم برای اجاره که توی یه بنگاه ملک خونه ایده آل رو پیدا کردم ؛(یه خونه ویلایی با یه باغ بزرگ در اطرافش)به هرحال با املاکیه رفتیم به اون خونه.از ظاهر که خونه خوبی بود واز خونهه خوشم آمد و اجارهش کردیم. با عیال و دوتا پسرم اسباب و اثاثیه رو بردیم به این خونهه.خونه بزرگی با دو تا اتاق خواب و یه حال بزرگ که اتاق ها و حال ، پنجره زیادی داشتند که باغ رو میشد از پنجره حال کامل دید اما ندا،همسرم بهونه میاورد که از باغش شبا ممکنه بترسم اما کو گوش شنوا ولی اون میگفت تو که همیشه خونه نیستی من باید صبح تا شب توی این خونه بمونم و شروع کرد به غرغر کردنو که منم حوصلم نگرفت و از طرفی دیدم گرسنمه رفتم از بقالی سر کوچه یه چیزی بگیرم تا بخورم .وارد مغازه که شدم یه کم کالباس با خرت و پرت گرفتم که بعد از خرید ، بقالیه به هم گفت تازه اومدید به این محل .منم ماجرای اجاره ی این خونه و ورود تازه ی ما به این محل رو گفتم که سر آخری به هم گفت مواظب خودتو وخانواده ات باش که این خونه ی سنگینیه .به حرفاش گوش نکردم چون من از این خرافات بدم میومد و قبول نداشتم و گفتم حتمأ باغش برای بعضی ها ترسناکه.رفتم خونه و با هم غذا رو خوردیم که بعد از اون پاشدیم که وسایل رو بچینیم .با هزار بدبختی و سختگیری ندا خانوم در چیدن وسایل داشت اعصابم به هم می ریخت .تا غروب داشتیم خودمونو جر میدادیم با این چیدن.شب رو با خوردن شام که بازهم غذای سبکی بود سپری کردیم و حالا موقع خواب بود که دیدم همه یه گوشه خوابیدن .منم دیدم که حوصلم سر میره رفتم تلویزیون رو روشن کنم یه لحظه متوجه شدم که آنتن تلویزیون رو نصب نکردم.با حالت عصبانی درها رو کلیدشون کردم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت 30/11دقیقست رفتم رختخوابو پهن کردم و داشت خوابم می برد که یه صدایی اومد که یه دفعه از خواب بیدار شدم که دیدم پنجره ی حال که رو به باغه ، کاملاً باز شده اول فکر کردم که بادِ . پا شدم رفتم پنجره رو بستم که باز رفتم بخوابم .داشت خوابم می برد که باز صدایی مثل صدای قبل اومد ، چشمام رو باز کردم ولی هیچ خبری نبود حالو خوب وارسی کردم ولی باز هم خبری نبود ،به اتاق ها رفتم شاید اونجا پنجرش باز باشه که دیدم پنجره یکی از اتاق ها بازه ، به خودم گفتم که شاید این هم باز بوده که باد این رو باز کرده ، پنجره رو بستم و همه پنجره ها رو هم خوب وارسی کردم که شاید اونا هم باز باشند که دیدم اوناهم بسته اند ، رفتم بخوابم .

داستان های جن

نیم ساعت نگذشته بود که دیدم صدایی وحشتناک اومد اما این بار صدای باز شدن پنجره به حدی بود که ندا هم با من بیدار شد اما من به خانومم گفتم که بادِ که گرفت خوابید اما خودم می دونستم که باد نیست چون نیم ساعت پیش، همه ی در و پنجره ها رو چک کرده بودم که مبادا باز باشند و به خاطر همین اتفاق بد جوری ترس ورم داشت که داشتم خدا خدا میکردم که کی صبح بشه تا از این مخمصه بیرون بیام ،گفتم شاید کسی ما رو اذیت میکنه یا میخواد ما از اینجا بریم و هزار فکر اومد سرم، به هر حال هر چه گذشت اون شب به صبح رسید . صبح بعد از خوردن صبحونه راهی بانکی شدم که در اون مأموریت داشتم به هرحال کارم رو کردم و باز به خونه اومدم،نهار رو خوردم که ندا گفت : دیشب باد تندی میخورد که پنجره رو باز کرد؟ منم گفتم شاید اما یه لحظه به خودم گفتم که دیشب اصلا بادی نمیخورد. بعد از صرف نهار یه کم خوابیدم .وقتی بیدار شدم ساعت 30/5 بعدازظهر بود که گفتم تا وقت دارم برم پشت بوم تا آنتن تلویزیون رو درست کنم ،تا بالا رفتم که ناگهان ترس لعنتی سراغم اومد و یاد اتفاق دیشب افتادم که نمیدونم چه طوری آنتنو نصب و تنظیم کردم،با تموم شدن کارم پایین اومدم ولی به روی خودم نیاوردم که ترسیدم “غروب همش به این فکر بودم که باز امشب باز اون اتفاق دیشب برام تکرار میشه؟ دلهره داشتم اما به ندا و پسرا نگفتم تا اونا رو ترس بگیره ، وقتی شام رو خوردیم بعد از خوردن میوه پسرا رفتند که بخوابند توی اتاقشان اما من بجای اونا میترسیدم . شب منو و ندا توی حال خوابیدیم،ندا خوابش برد اما من مگه خوابم میومد ؟دیوونه شده بودم که خوابم برد اما نیم ساعت نگذشته بود که صدا بازم اومد که چشمم رو باز کردم دیدم که پنجره ی حال بازم کاملأ بازه ،داشتم از ترس میمردم که پاشدم برم پنجره رو ببندم که از ترس نمی دونم چطوری این کارو کردم.دوباره برگشتم به رختخواب ،کم کم داشت خوابم می برد که صدایی اومد که کمی چشمو باز کردم دیدم دستگیره در رو به پایین اومدنه و در داره کم کم باز میشه ولی پشت در کسی نبود انگاری روحی بود ،نفسم به شمارش افتاده بود که انگار یه چیز سنگینو روی قلبم گذاشته بودند، با هزار مکافات و ترس رفتم درو ببندم که پنجره ناگهان باز شد ،داشتم خودمو خیس میکردم(با عرض پوزش) نفسم بند اومده بود یواش یواش به طرف پنجره رفتم داشتم پنجره رو می بستم که ناگهان چشمم به داخل باغ افتاد ؛ وسط باغ یه نفر با قدی بلند با موهای بلند با صورتی ژولیده که معلوم نبود مرد هست یا زن،با دندونی نیش بلند ،چشم های از حلقه افتاده و با گوشی تیز شده رو به من داره با انگشتش اشاره میکنه که بیا داخل باغ !زبونم بند اومده بود، کل بدنم سست شده و توان حرکت نداشتم،

داشتم سکته میکردم خودمو با زحمت به زمین انداختم که ناگهان به حالت غشی رفتم ،بعد از چند ساعت به خودم اومدم ؛توان حرکت نداشتم،از ترس احساس تشنگی می کردم،گیج و دیوونه وار داشتم دور و اطراف حالو نگاه میکردم وقتی که پنجره رو باز دیدم باز ترس ورم داشت که نتونستم پنجره رو ببندم یا حتی ندا رو بیدار کنم ،تو همون حالت باز به حالت نیمه خواب رفتم ولی صدایی رو از راهرو میشنیدم ؛صدایی شبیه کسی که چیزی رو روی زمین میکشاند دیگه حتی از ترس توان گوش کردن رو هم نداشتم که به خواب رفتم.صبح دیگه توان بیدار شدن رو هم نداشتم که با صدای خانومم بیدار شدم ، اعصابم به هم ریخته بود ،حال درست و حسابی نداشتم ،خسته بودم انگاری یک سال تمام نخوابیده بودم که خانومم به من گفت:حسین ،چرا دمقی؟با هزار مکافات بهش حالی کردم که ماجرا چیه .هر دومون داشتیم از خونه لعنتی می ترسیدیم، گفتم تا دیر نشده بار و بندیل رو جمع کن تا از اینجا بریم،منم رفتم یه آژانس املاک دیگه تا یه خونه دیگه رو اجاره کنیم و همون روز با اصرار من از اون محل رفتیم .بعد از مدتی تنهایی راهم خورد به سوپری سر کوچه اون محل.وقتی وارد اون مغازه شدم مرده به من گفت “شما رو هم اذیت کرد ؟ گفتم آره و ماجرا رو هم براش توضیح دادم که سر آخری رو به من کرد گفت “اون شخص روح صاحب خونست که پنج سال پیش نا حق به قتل رسیده و کسایی رو که وارد اون خونه میشن ،اذیت میکنه ،تا حالا حدود هفده-هجده خانوار تو این خونه ساکن شدن اما همه اونا سر دو روز نشده از این محل رفتن، بهش گفتم ولی من اون رو جن تصور میکردم ولی اون گفت شاید به چشم تو به این شکل اومده ولی در اصل روحه.از اون خداحافظی کردم و از مغازه بیرون اومدم و برای بار آخر همون خونه رو از بیرون نگاه کردم و به خودم گفتم که غلط کنم دیگه به این خونه نزدیک شم و از اونجا رفتم .

*جن اسب سوار…

يكي از دوستان  تعریف میکرد زمانی که  حدود ده یازده  ساله بودم .در فصل تابستان که در باغ زندگی میکردیم(محله گزرو) تعدادی گوسفند  داشتیم که برای چرا باید یک فاصله حدود دو یا سه کلیو متری را طی میکردیم(محله سرنک)  تا گوسفندان را تحویل چوپان بدهیم که به چرا ببرد.

من غروب با دوستان هم محلی رفتم دنبال گوسفندان . و گله نسبت به روزهای قبل دیرتر امد ودر بازگشت شب شد و دوستان در مسیر کم کم از من جدا شدند .

من ماندم و  چند تا گوسفند و تاریکی شب  در یک نقطه پرت و خوفناک که یکمرتبه  دیدم صدای اسبی امد و یکی از اقوام که به ان سوار است .من سلام و احوالپرسی کردم  . ایشان  گفت چرا اینجا هستی و دیر کردی . من دارم میروم عروسی در روستای پاینی شما هم بیا با من برویم .من گفتم پدر و مادرم منتظرند.

گفت من الان انجا بودم انها رفتند عروسی و به من گفتند شما را هم همراه خودببرم. من گفتم پول ندارم .گفت دایی بیا من به شما پول هم میدهم .وحالا تقریبا گوسفندان خودشان به محل اصلی که اغل گوسفندان درباغ باشد رسیده بودند. من یک بسم اللهی … گفتم که به پشت ان شخص سوار بر اسب شوم که گفت کار خودت را کردی .

4 7

یک چندقدمی که اسب رفت اسب غیب شد و من احساس ترس کردم و درد شدیدی  گلوی من را گرفت و با بغض و گریه به باغ برگشتم و دیگر درست نمی توانستم صحبت کنم و گریه امانم را بریده بود .

پدرم پرسید چه شده است که من جریان را تعریف کردم . پدرم که ادم تیزی بود سریع فهمید که من با جن روبرو شدم و برای دلگرمی من  میگفت گریه نکن آن شخص که تو میگویی از اقوام است لحظات قبل اینجا بوده است.

من چند ماه مریضی شدید گرفتم به طوریکه دیگر صحبت  نمی توانستم بکنم . و هر کسی برای من طبابتی میکرد و از ان جمله شخصی دعابده بود که مرا پیش ایشان هم بردند . و ایشان ضمن نوشتن دعا تجویز کرده بود تا پدر چند خرچنگ بگیرد و بکوبد ابش را به من بدهند تا بخورم . خوشبختانه انروز در مسیر رودخانه حدود یک کلیومتری که  رفتیم خرچنگی پیدا نکردیم تا بخورم  و بیماری ادامه داشته تا اینکه سید لالی بود که هر چند وقت یکبار به قاهان می امد .ایشان به باغ ما امد و از پدرم بیست و پنج تومان پول  انروز باضافه یک بزغاله و یک مرغ خواست تا مرا خوب کند .

پدرم مرغ و پول را داد و بزغاله را گروئی نگهداشت تا من که خوب شدم در سفر بعد ایشان تحویل بدهد .

اون هم یک دعا نوشت که من ظرف چند روز خوب شدم .

*دختر جنی…

جن زشت واقعی..داستان های جن و پری زمان دانشجویی توی خوابگاه که بودم بچه ها معمولا از یه دختر بچه حرف می زدن که توی خوابگاهه و همه هم ازش می ترسن چون با یه اخمی به همه نگاه کرده!
من باور نمی کردم تا اینکه یه شب خوابگاه خلوت بود و همه واسه تعطیلات عید رفته بودن خونشون. ما هم قرار بود فرداش بریم.
ساعتای 1 بود که داشتم وسایلامو جمع می کردم که واسه فردا حاضر بشم. وقتی تموم شد رفتم دستامو بشورم. درو که باز کردم اومدم توی راهرو دیدم اول راهرو یه دختر حدودا 12 13 ساله واستاده. خیلی هم زشت بود! صورت سیاه و دندونای داغون! بلوز و شلوار سفید پوشیده بود از این بیمارستانیا. روسریشم محکم زیر گلوش گره زده بوده. کمی نزدیک لپش بود جاییکه دقیقا زیر گلوش باشه. اصلا یه قیافه وحشتناکی داشت.

28 2

با اخم هم داشت به من نگاه می کرد.فاصلمون شاید 10 متر بود. شایدم کمتر! نمی دونم.
من اولش فکر کردم که دختر فراش اونجاست که داره توی راهروها می گرده. دمپاییامو پام کردم و داشتم می رفتم سمتش یهو دوید سمت راهروی بقلی و باور کنین من 2 ثانیه طول نکشید رسیدم دم راهرو اما اثری ازش نبود!
راهرو های خوابگاه ما مثل بیمارستان بود. این دقیقا سر یکی از اضلاع مربع ایستاده بود و امکان نداشت بتونه خودشو به جایی برسونه. اونجا بود که فهمیدم اون دختر بچه واقعا حقیقت داشت. و اون شب رفتم در چندین اتاق رو زدم که یکیو پیدا کنم بیاد با هم بخوابیم…
لازم به ذکره که خوابگاه ما وسط بیابون بود. کلا دانشگاهمون 7 کیلومتر با شهر فاصله داشت…

*رویت جن…

19 سالگی ام بعد از امتحانات دانشگاه تصمیم گرفتم تو راهی که همیشه بهش فکر میکردم قدم بزارم. زندگی مادی و دنیا بنظرم بیش از پیش تکراری پوچ و بیهوده بود ..چاره ای نداشتم .به توصیه ی یکی از کتابهای راهنمای تصوف شروع کردم به گرفتن روزه ی اب . مدت چهل روز بود شب روز ششم بود که هوسم به اراده ام پیروز شد و یک گوجه فرنگی خوردم .

روزه اب تموم شد و من قدرت اینو نداشتم که چهل روزو از سر بگیرم از فردای اونشب شروع به روزه معمولی ترک حیوانی و ترک همه چیزهای مادی لذت بخش کردم افطارم معمولا تکه ای نون و آب بود بعد از ده روز تصمیم گرفتم همزمان شروع به ذکر خوندن بکنم.

تو کتاب اثرات شگفت انگیز و سحر امیزی برای هر ذکر نوشته شده بود . من اذکار دیدن عجایب رو انتخاب کردم . ذکرها عبارت بودن از یک ذکر کوتاه هزار و یک مرتبه که من هر روز ده هزارو یک مرتبه میخوندم بعلاوه یک دعای تقریبا یک صفحه ای که روزی بیست و هفت مرتبه بود و یک دعای نسبتا طولانی اذکار خیلی خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردم اثر کردند . شب روز چهارم یا پنجم بعد از شروع ذکر خوندن بود که وقتی بخواب رفتم مثل اینکه تنم فورا خوابید اما من کاملا هوشیار بودم توی فضای سیاه و تاریک وجودم… انگار منتظر بودم . بعد از حدود دو ساعت چشمانم ناگهان باز شد انگار چشمام میخواستن از حدقه بزنن بیرون نگاهم به سقف بود که دریای فوق العاده زیبایی رو رو سقف دیدم امواج پی در پی .. طوفان..همونطور که چشمام به سقف دوخته شده بودن من هیچ تسلطی به تنم نداشتم حتی پلک هم نمیزدم انگار سنگ بودم بعد از 15-20 دقیقه چشمام محکم بسته شدن چند دقیقه بعد بحال خودم اومدم چشمامو باز کردم خیلی خسته بودم بخواب رفتم.

این تجربه همزمان با روزه ها و اذکار هر دو شب یکبار تکرار میشد بعد از اونشب دو بار دیگه اون دریای طوفانی رو رو سقف دیدم بار سوم صخره ای هم گوشه ای بود بار چهارم یک قصر فوق العاده شبیه قصر چینی ها دیدم که دو طبقه بود بالای طبقه دوم یک درخت زیبا پر از شکوفه بود اذ نزدیکی قصر یک چشمه رد میشد.بار پنجم پروانه ای بلوری با بالهایی با گوشه های گرد که هر بالش حدود یک دست بود از بالای سرم پرواز کرد و روی دیوار نشست اونشب انگار اون جسمم نبود و داشت ذکرای عربی نا اشنا تند تند زمزمه میکرد.

من از تجربیاتم خیلی شاد بودم فراموش کرده بودم ظاهرم شبیه یک مرده متحرک با دور چشمای سیاه و کبود شده

غرق در دنیای جدیدی که دو شب یکبار راس ساعت 1:30 تا دو شب ظاهر میشد بودم حتی یک بار ظهر وقتی کاملا هوشیار بودم چیزهایی دیدم.یک روز که داشتم یکی از کتابها رو میخوندم چشمم به دعایی افتاد که مربوط به احضار جن بود ..نمیدونم چرا اونموقع انقدر از خودم مطمئن بودم..

بعد از افطار غسل گرفتم چند رکعت نماز حاجت و بعد اون دعای طولانی احضار جن….

اونشب هیچ اتفاقی نیافتاد. روز بعد مادربزرگم مهمون اومد طفلک از دیدن چهره من شوکه شد فکر میکرد رو به موتم ! این شد که مادر بزرگ مهربونم بزور چنتا کتلت چپوند تو حلقم با خوردن گوشت ترک حیوانی من باطل شده بود و من نمیتونستم بدون ترک حیوانی ذکر بخونم تصمیم گرفتم چند روز کنار بکشم روزه هارو هم قطع کردم زندگیم بحالت عادی برگشته بود .

اتاق من پنجره ای بزرگ داشت که مشرف به گلخونه ی سنگی بود بالای گلخونه نورگیر بود دور گلخونه شیشه نداشت رو سنگای مرمر فقط چنتا گلدون کوچیک بود پنجره اتاقم که حدود نیم متر از کف اتاق فاصله داشت همیشه باز بود بخصوص تابستون که پنجره های نورگیر هم باز بودن و از سقف باد خنکی وارد اتاقم میشد.سه روز از قطع ترک حیوانی من گذشته بود شب نزدیکای ساعت دو بود و من سرحال و بیخواب مشغول خوندن یک کتاب علمی بودم .جایی که نشسته بودم از پنجره حدود یک و نیم متر فاصله داشت . یک دفعه انگار یکی به سرعت سرمو طرف پنجره چرخوند …چشمم به چشم موجودی افتاد که درست پشت قاب پنجره بود….

نگاهش وجودمو خاکستر کرد….چشمای متوسطش سفیدی نداشت سیاهه سیاه بود…برق مختصری تو چشماش بود مژه و ابرو نداشت سرش کمی از سر انسان کوچکتر بود سرش گوشه بالای پنجره بود. معلوم بود قدش خیلی بلنده موهاش کوتاه و پر کلاغی بود. پیشونی خیلی بلندش برخلاف پوست گونه هاش صاف بود لبای باریک و دهن گشادی داشت با یه لبخند کریه که همه صورت خاکستریشو چروک کرده بود

نمیدونم چند دقیقه خیره بهش یخ زده بودم ثانیه ها مثل ساعتها میگذشت وقتی کمی بخودم اومدم خواستم اسم خدا رو ببرم که از اونجا بره اما زبونم…. انگار زبون یه لال مادرزاد بود تنها چیزی که از زبونم خارج میشد تته پته بود مایوسانه مثل دیوانه ها دستامو تکون میدادم و تته پته میکردم ..اون تمام مدت خیره بمن با لبخند موذیانش تماشام میکرد حتی نمیتونستم فریاد بکشم انگار هیچکس نبود کمکم کنه..

بالاخره متوجه قرانی که روی میز چوبی قدیمی گذاشته بودم شدم یاٌسم امید شد تا خواستم برش دارم اون جن ناپدید شد….

بعد از اونشب توبه کردم دیگه حتی ذکر هم نخوندم مدتها طول کشید که بحالت عادی برگردم تا شش ماه بعد ماجرا غرق در عرق از خواب میپریدم و هذیون میگفتم اگه شب یه دفعه ای کسی رو تو گلخونه میدیدم بی اختیار تته پته میکردم انگار باز اونو دیدم……الان چند سال از اون ماجرا گذشته شاید باز هم بخوام وارد متافیزیک شم اما دیگه هیچوقت سراغ اجنه نمیرم…..

*همسر جنی

*یک خاطره ي کوتاه…

پدرم خیاط بود. میگفت: آن وقتها برق نبود. شب که می شد، کسانی که خیلی دارا بودند، زنبوري روشن میکردند و آنهایی که دستشان به دهانشان می رسید ِ ، چراغ گُردسوز و یا لمپا داشتند و فقیربی چاره ها هم با چراغ موشی و پیه سوز و یا شمع سر می کردند.

اگرچه بفهمی نفهمی اتاقِ خانه ها روشن میشد اما توي کوچه و بازار تاریکِ تاریک بود؛ ظلمات؛ بقدري که مردم مجبور بودند براي رفتن از جایی به جاي دیگر، با خودشان چراغ بادي ببرند. البته شب هاي مهتابی رفت و آمد هم راحت بود و هم صفایی داشت. پدر میگفت: آن زمان، دکانِ من کنار مرده شوی خانه بود؛ همین مرده شوی خانه اي که حالا دیگر خرابه شده و درش را بسته اند.

یک شب، شب کار داشتم. یعنی مشتري اي آمده و سفارشی داده بود و خودش هم کنارم نشسته بود تا برایش لباس بدوزم، بردارد ببرد. مسافر بود و عجله داشت. دوخت و دوزِ کارِ او، تا نیمه هاي شب طول کشید. بعد از این که رفت، چراغ لمپا را خاموش کردم و درِ دکان را بستم و راه افتادم بیایم خانه. چهارم پنجمِ ماه بود. مهتاب نبود اما هوا طوري بود که می شد جلوي پایت را ببینی. آمدم و آمدم تا رسیدم به قبرستان. آن وقتها قبرستان وسط شهر بود.

یکهو دیدم زنی روي یکی از سنگِ قبرها نشسته است به چه بزرگی؛ مثل کوه. چادرِ سیاهش را دور خودش پیچیده و روبنده سیاهی هم به صورتش زده و طوري نشسته بود که رویش به طرفِ من باشد. مرا میگویی؟ از ترس بندِ دلم پاره شد. فهمیدم چه خبر است. زود چشم از او گرفتم و به سوسوي چراغی که از آن دوردورها دیده میشد، زل زدم و زیر لب، تندتند دعا خواندم. به فاصله ي هفت هشت متر دورتر از او، از جلویش گذشتم و او، همانجا نشسته بود و از جایش بلند نشده بود؛ اما عالم آشکارا از گوشه ي چشم دیدم دستش به طرفم دراز شد و یواش یواش روي شانه ي من زد؛ مثل کسی که بخواهد نفرِ دیگري خبر کند یا صدایش بزند.

میدانستم اگر نگاهش کنم، یا از ترس زهره ام آب می شود و یا او شهامت پیدا میکند که بیاید چشمِ زخمی به من برساند. پس در حالی که همه ي موهاي بدنم سیخ شده بود و نزدیک بود از حال بروم، بدون اعتنا به او، پا تند کردم و چشم از نورِ چراغ برنداشتم. دروغ نگویم، تا وقتی که به خانه رسیدم، بیشتر از صد مرتبه روي شانه ام زد.

چند مرتبه انگار تا نزدیکیهاي من آمد، چون گرمی نفسش را روي پوستِ گردنم حس کردم و نفیرش را شنیدم. به هرحال، ندانستم آن همه راه را چطور طی کردم و چطور توانستم آنقدر تحمل داشته باشم؛ اما همین که در را باز کردم و خودم را توي خانه انداختم , براي یک لحظه صداي آهش را که مثل صفیرِ مار بود، شنیدم و بعد به طرفِ اتاق دویدم.

با دیدنِ شماها که آن موقع خیلی کوچک بودید و مادرتان که خواب بود، کمی آرام شدم؛ اما از آن به بعد دیگر جرأت نکردم شبها دیر به خانه بیایم. شب کار قبول نمیکردم و اگر هم به خاطر خرج و مخارج زندگی مجبور می شدم، بپذیرم، همانجا توي دکان می خوابیدم………..

*قاطر….

خیلی کوچک بودم؛ آنقدر که جرأت نداشتم جز کوچه و محله ي خودمان، به جاهاي دورتر بروم. خانه ي ما در انتهاي «گذرِ سارابگ , داخلِ بن بستِ کوکبِ ماما» بود. حیاطی داشتیم به چه بزرگی؛ خاک فرش؛ با حوضِ بزرگِ سنگیِ لوزي شکلِ وسطش و یک درختِ پیر. ِ ِ

انگور پر پیچ و خم که از یک گوشه بالا رفته و سر روي لبه ي بام خم کرده بود. سه طرفِ حیاط اتاق بود؛ اتاق هاي دو دري و سه دري و پنج دري با درهاي ضخیمِ چوبی و سردري هاي قوس دار و شیشه هاي کوچک و بزرگِ رنگی؛ و صندوق خانه ها و زیرزمین هاي همیشه تاریک، آنقدر تاریک که حتی اگر وسطِ گرماي ظهرِ تابستان هم داخلشان می شدي، جایی را نمیدیدي. پشتِ خانه ي ما ِ ، حمام «قره باغی» بود. حمامِ قدیمی و کهنه اي که همه ي اهل محل از ماجراهاي ترسناکی که توي آن اتفاق افتاده بود و می افتاد تعریف ها می کردند؛ از جمله مادر خودم که میگ فت یکبار، درست وقتی که آنجا، کنارِ خزینه نشسته و مشغول شستنِ حنایی که از شبِ قبل به گیسش زده بود، بوده،

همین که برمیگردد تا لگنچه را پرِ آب بکند و روي سرش بریزد، ناگهان می بیند یک چشمِ سرخ، درشت و بی پلک توي خزینه شناور است و دور خودش میچرخد و گاهی بالا میرود و پایین میآید و گاهی به او و یا زنهاي دیگر نگاه می کند و حالتی دارد که انگار هم به آنها می خندد و هم تهدیدشان می کند. مادر، بادیدنِ آن، جیغ میزند و همان لحظه چشم غیب می شود.

البته از این قبیل ماجراها بیشتر زمانی اتفاق میافتاد که حمام، نوبتِ زنانه بود و هر هفته اقلاً سه چهار زن زیر دوش آب و یا روي سکوهاي حمام می افتادند و غش میکردند و زنهاي دیگر مجبور بودند براي آن که به حال بیایند، پشتشان را » جلو دماغشان بگیرند. ماجرایی هم که براي ما پیش آمد، منشش همین حمام بود مادرم از بیرون و یک دل و جگرِ کاملِ گوسفند خریده و  برگشته بود.  کم کم هوا تاریک می شد و هنوز بابا از دکان نیامده بود و من و حمید و «آبجی » سارا توي اتاق بودیم. حمید فقط دو سال از من بزرگتر بود اما 9 آبجی سارا آنقدر رشد کرده بود که باید همان روزها به خانه ي بخت میر فت. من براي خوردنِ کبابِ دل و جگر بیتابی میکردم.

مدام دور و برِ مادرم می پلکیدم و یکریزمیگفتم: بی بی، قنجه می خوام. بیبی قنجه میخوام، یالاه قنجه! مادر گاهی با زبان خوش جواب می داد: باشد، حالا برات کباب میکنم «روله » جان صبر کن! 20 و یا گاهی تشر میزد: زبان به دهن بگیر؛ مگر از سالِ قحطی دررفتی؟… درستش نکنم؟ خام میخواهی بخوري؟ اما نه توپ و تشرها و نه زبانِ خوش، هیچیک نمیتوانست مرا ساکت کند تا بگذارم او با صبر و حوصله به کارهاي عقب افتادهاش برسد. پس ناچار بود ضمن این که خودش با عجله به این طرف و آن طرف می رفت، از سارا هم کمک بخواهد و تندتند به او دستور بدهد این کار را بکن و آن کار را نکن. آبجی سارا هم مثل برق همه ي اوامرش را بدونِ چون و چرا انجام میداد وقتی اتاق جمع و جور شد و حبابِ چراغ لمپا تمیز شد و مادر آن را روشن کرد و بعد از این که سیخ هاي کباب آماده شد و سارا توي منقل ذغال ریخت و آن را برد گوشه ي ایوان گذاشت و آتش روشن کرد، هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود. مادر، دل و جگر را داخل قابلمه ریخت و رفت تا کنار حوض بنشیند و آن را بشوید؛ دقیقاً همین وقت ناگهان صداي رامرامِ وحشتناکی از پشتِ بام شنیده شد.

11 5

انگار حیوانی چهار پا و بسیار بزرگ آن بالا مشغولِ تاخت و تاز بود. مادر همین که صدا را شنید، زود شستش خبردار شد. قابلمه را برداشت و با یک خیز خودش را به ایوان رساند. دستِ مرا گرفت و دنبالِ خودش کشید. آنقدر سریع این کار را کرد که اصالاً ندانستم کی و چطور داخل اتاق شدیم. او معطل نکرد. چفتِ در را انداخت و یکی از سیخهاي کباب را از آن رد کرد. در همین موقع یک قاطر ِ ِ سیاه خیلی بزرگ از پشتِ بام پرید توي حیاط. چرخی دورِ خودش زد و یک راست از پله هاي ایوان بالا آمد. مادر براي این که ما بچه ها از ترس زهره تَرَك نشویم، زود پرده ها را انداخت و به طرفِ تاقچه دوید. قرآنی را که داخلِ پارچه سبزي پیچیده شده بود، برداشت و رو به در داد زد: آي جن، آي پري، دیو، فرشته، هرچه هستی تو را به حقِ این قرآن قسم آزاري به ما نرسان. از راهی که آمده اي، برگرد برو! اما او گوشش به این حرفها بدهکار نبود. حالا پشتِ در رسیده بود و گاهی با لگد و پوزه و شانه به آن میکوبید و گاه سم زیر لنگه هاي در می انداخت و سعی میکرد آنها را از جا بکند. خانه پvر از جیغ و دادِ ما بچه ها و التماس هاي مادر و ضربه هاي قاطر شده بود.

درِ اتاق بشدت می لرزید و هر آن احتمال داشت از جا کنده شود. مادر هراسان و نگران دور خودش می چرخید، بسم االله میگفت، اسمِ امام ها را بهزبان میآورد، از پیغمبرها کمک میخواست، التماس میکرد، زار میزد و اصرار میکرد؛ که البته هیچکدام نتیجه نداشت.

آبجی سارا، هاونِ مسی بزرگی را دست گرفته بود و تندتند به طرفِ در اتاق یورش میبرد و داد میزد: بگذار این را بکوبم تو کله اش! اما مادر در حین خواندنِ دعا و عزوچز، سعی می کرد مانع او بشود و مرتب با صداي بلند بسم االله می گفت و به موجودي که آمده بود التماس میکرد دست از سرمان بردارد و برود. در همین گیرو دار بود که یکباره انگار چیزي به فکرش رسیده باشد، سریع دست به طرفِ بندِ تنبانش برد و با صداي بلند اسمِ پدر و مادر خودش را به زبان آورد. به محضِ گفتنِ این طلسم، ناگهان قاطر غیبش زد و خانه در سکوتِ سنگین و وحشتناکی فرو رفت. هیچیک از ما باورمان نشد به این راحتی از چنگِ او خلاص شده باشیم. ساکت و بیحرکت و متعجب به هم زل زدیم؛

صدا از هیچکس در نیامد. در واقع سرِ جايمان خشکمان زده بود. نفهمیدم چند دقیقه در آن حال و هوا بودیم؛ اما همین که صداي پس زدنِ کلونِ درِ حیاط و باز شدنِ آن و سرفه هاي پدر که داخل می شد را شنیدیم، انگار یکمرتبه از جاي تاریکی به محلِ روشنی رسیده باشیم، یا بارِ خیلی سنگینی را از دوشمان برداشته باشند، نفسِ بلند و راحتی کشیدیم. ترسمان ریخت و اتاق دوباره پر از جنب و جوش شد……….

حمام جن زده…

مادر امير از پله هاي زيرزمين پايين آمد ، امير را ديد كه همچنان مشغول ور رفتن با آبگرمكن قديمي بود.

ول کن دیگه شب شد . حتماً خرابه دیگه، شاید هم ایرادی داره تو نمیدونی …. ولش کن، من روی اجاق گاز آشپزخونه آب گرم می کنم، بیا دست و صورتت رو بشور، ولش کن هوا سرده،می چایی امیر با کف دست چندبار به بدنه آبگرمکن زد، بعد کف دستهایش را به لبه در آن مالید و به مادرش گف ، ساختمون خیلی قدیمی است، ببین چه پایه ها یی داره، این » : گفت قدیمی ها هم چه کارها می کردن . نزدیک یک متر پایه زده، زیرزمین رو طوری درست کرده
که تابستون خنک، زمستون گرم باشه، این دفعه دیگه جوری سرویس کردم که خراب نشه،«. الآن تموم می شه برات چایی بیارم »
اگه بیاری که خیلی نوکرتم ،، داداش ما هم جا  بوده پیدا کرده، اومده کجا نشسته؟ این خونه باستانیه، همه چیزش کهنه و عتیقه است، تو پنجره های زیرزمین رو ببین، یا این درشو، توی حموم هم سکو داره، می خواسته وقتی از گرما بیرون می آد، بشینه روی سکو خستگی« . درکنه، عرقش خشک شه، بیرون اومد نچاد
مادر از زیرزمین خارج شد . امیر آچار و پیچ گوشی را برداشت، کاربراتور را نصب کرد، بعد شیر آن را باز کرد، چند دقیقه گذشت، امیر سرخود را پائین گرفته و از محفظه آن به کوره نگاه می کرد. مادر با یک سینی در دست وارد شد. یک لیوان چای و یک قندان در سینی بود.

بیا مادر باز که سرتو کردی تو اون ولش کن، بیا یه چایی بخور، من برم شام رو حاضر »کنم. این همسایه بالایی هم نیست، اون هم شب عیده رفته شهرستان، داداشت هم که رفته مسافرت، ما که نمی تونیم عید را سراسر اینجا بمونیم . می تونیم؟ ما هم رفت و آمد و برو و بیا داریم. می گی چه کار کنیم؟
هیچی داداش گفت بعضی وقتها یه سر بزنیم، نه این که دائم اینجا باشیم .
بعد به طرف مادر آمد، «. زندگی خومون برسیم، دید و بازدید بریم عیدی بگیرم، این درسته بعد نگاهی به دست خود کرد .

لیوان چای را برداشت، مادر قندی از قندان بیرون آورد .
دستت درد نکنه، سه ساعته که اینجا میخ این آبگرمکن شدیم، از سرما خشک شدیم. عجب آبگرمکن ناجوریه، همه چیزش سالمه، کهنه هم نیست، اما روشن نمی شه،اون کبریت رو به من بده مادر کبریت را برداشت به او داد . امیر جرعه دیگری چای نوشید . سپس لیوان را در سینی گذاشت، کبر یتی روشن کرد، به سر فتیله ای که روی میله آهنی بود گرفت، بعد از مشتعل شدن آن را در سوراخ مخزن فروبرد . نگهداشت . سروصدایی بلند شد، نفت داخل
مخزن مشتعل شد . امیر سیم را بیرون کشید، درپوش مخزن افتاد، لحظاتی به سوراخ های مخزن نگریست، آتش شعله ور بود، امیر مشغول نوشیدن چای شد، «. این دفعه حتماً می گیره »
«. عیبی نداره، عوضش آب گرم شد، دوش گرفتی خستگی از تنت بیرون  می ره » آبگرمکن صدایی کرد، بعد ساکت شد، امیر دوباره به کوره نگریست آتش از شعله افتاد و « خوابیده بود: ای که هی، سگ مصب، باز خاموش شد
«. ولش کن مادر حتماً یه ایرادی داره که تو سر در نمی آری »نه مادر همه چیزشو بازکردم تمیز کردم . نفت رو عوض کردم، هیچ ایرادی ن داره اما چرا » «؟ کار نمی کنه، من موندم

سلام داداش چه کار می کنی؟ از صبح تا حالا اومدی تو » : مریم وارد زیرزمین شد زیرزمین بیا بالا، تلویزیون فیلم داره، باز سرخودتو به یه چیز گرم کردی، ول کن، چه کار «. داری، حالا امروز حموم نرو، فردا می ریم خونه، میری حموم،

به سلام مریم خانم غرغرو …. باز اومدی، رسیدن به خیر، خوش اومدی، صفا آوردی، چی »چی می گی؟ بحث بر سر حموم نیست،

بحث حیثیتی شده، باید روی این دستگاه رو کم کنم .«؟ خیال کرده، حریف من می شه این آبگرم کن خراب نبود، من تا حالا نشنیدم زن داداش بگه خرابه، همیشه هم روشنه، »«؟ شاید لوله گرفته «. کدوم لوله؟ لوله گازوئیل و نفت، نه همه رو دیدم »
«. نه لوله بخاری رو می گم، لوله دیواری اش »
ای بابا، راست می گن عقل هرکسی بهتر از مریمه، چرا به عقل من نرسید، برو کنار، »راست می گی شاید لوله گرفته، دوده زده، این س ینی رو بردار، مریم سینی را از زمین برداشت،راست گفتی دخترم، شاید علت گرفتگی لوله باشد . چون »: مادر خوشحال به دخترش نگریست
امیر می گه چند دفعه سرویس کرده درست نشده، امیر لوله را از سر آب گرم کن جدا کرد، بهداخل نگریست، باز و تمیز بود،

سپس حلبی دور دیوار را بی رون آورد . آن را نگاه کرد، آنها هم نه همه اینها پاک و تمیزن، گرفتگی نداره، اما چرا » : تمیز بودند، دوباره آنها را نصب کرد
« ، روشن نمی شه مریم گفت. « شاید توی نفت آب باشه »آب؟ توی نفت؟ ممکنه … بذار دوباره نگاه کنم . به داخل مخزن نگاه کرد . چیزی معلوم نبود. بعد امیر گفت اون قیف و اون بشکه خالی، و اون تشت رو بیار.
امیر مخزن نفت را از آبگرمکن جداکرد، داخل تشت ریخت، اما نفت هم خالص بود و آب در آن نبود، دوباره مخزن را نصب کرد، و نفت در آ ن ریخت، دوباره شیرکاربراتور را زد،میله را برداشت نفتی کرد، روشن نموده داخل مخزن نمود، دوباره سروصدا بلند شد و نفت«. می گم داداش پای من خوبه ها، الآن می بینی که روشن شد »: مشتعل شد. مریم گفت«، ای آبجی، بحث قدم نیست، بحث لج و لج بازیه »:

امیر با خونسردی گفت« شاید داداش راضی نبوده ما حموم بریم » : مریم با شیطنت گفت«. نه بابا این حرفو نزن، داداش خیلی آدم دست و دلباز و لارجیه » : امیر اخم کرد و گفت پس چرا این خاموش می شه »« کو ؟ این که داره با سروصدا می سوزه »
«. دلت رو خوش نکن، الآن پت پت می کنه خاموش می شه »مریم دستی به آبگرمکن کشید و گفت : خب ای آب گرمکن عزیز خواهش می کنم خاموش  نشو.

داداش من خسته و روغنی و نفتی شده بذار بیاد خودشو بشوره، بعد خاموش شوبارک ا … حتماً هم الآن حرف تو رو شنید، دیگه خاموش نمی شه، ناگهان » امیر خندیدصدایی از حمام خارج شد. گویی کسی گفت پس چی؟ همه به هم نگاه کردند.
«؟ چی بود » « نمی دونم »« جواب منو داد »« گفت پس چی »امیر خندید، همه در اثر سرما و بی آبی خل شدن، این شیر آب حموم بود که گفت : دیگه خالی بندی موقوف، این دستگاه کار نمی کنه، منم خسته شدم، خواستی روشن شو، خواستی «؟ نشو، به جهنم، من با آب کتری خودمو می شورم، فهمیدی« باشه »: دوباره صدایی به گوش رسید که گفت باشه…
داداش تو هم سربه سر ما می ذاری، چطوری این صدارو در می آری که از » : مریم خندید«؟ تو حموم شنیده می شه
« من صدایی نکردم » «.  امير داخل حمام رفت
کسی در آنجا نبود، اما برای لحظه ای احساس سنگینی کرد، گویی موهای بدنش سیخ شده و پوست آن بی حس شده است . بیرون آمد : اینجا هم کسی نیست،«. فکر می کنم صدا از خونه همسایه می آد، چون هیچ کس غیر ما نیست «. داداش بیا ول کن، بریم، به خدا تو هم حوصله داری ها »: مریم گفت هی سروصدا نکنید حموم روشن شده، گرگرفته، فکر می کنم درست شد . » : امیر گفت بعد به سوی پله ها حرکت کرد، روی پله اول نشست و .« اگه برم طرف پله ها معلوم می شه
منتظر ماند، مادر و مریم روبروی آبگرمک ن نشسته، به شعله های آتش خیره شد بودند، مخزن به راحتی می سوخت دریچه لوله هم براثر حرکت دود و گرما تکان می خورد و صدا می داد.
درست شد . حالاباید حوله بردارم بیام، شما هم بخواهید می تونید حموم برید، یعنی شما » «. اول برید نه داداش من که تازه حموم بودم، مامان هم نمی ره، خودت برو، ولی زود بیا شام بخور » «. الآن یه فیلم سینمایی خوب داره، نیای دیگه از دستت رفته، خودت می دونی
امیر نگاهی به آبگرمکن انداخت، حالا مطمئن بود که درست شده است . خوشحال بود، خب بازم بگید، امیر کاری از دستش بر نمی آد دیدید آبگرمکن قراضه رو چط وری راه » «. انداخت. ای والله نداره وا… داره
چرا ولی حوصله داری، چهارپنج ساعته تو با این آبگرم کن ور می ری، خسته » : مادر گفت ، پاشیم بریم بالا دختر، حوله و صابون و لباس باید برداری، وقتی بیرون م ی آی خودت را محکم بپوشون سرما نخوری . بچایی دیگه شب عید افتادی کاردست خودت و ما می دی،
«؟. متوجه شدی؟ می خوای برات لباس بیارم
نه مادر، مو اظب هستم، بچه که نیستم حواسم » : امیر نگاهی به خواهر و مادر خود انداخت
، با هم بریم بالا، من لباس ها رو جمع کنم، با حوله و شامپو بیام فوری دوش بگیرم، بر
«. می گردم «؟ نمی خوای درجه آب بالا بره »
نه الآن رسیده به چهل، تابرگردم می آد روی شصت درجه،

هر سه به راه افتاده از پله ها بالا رفتند، امیر وسایل خود را جمع کرد، به طرف زیرزمین بازگشت، از پله ها پائین رفت . وارد زیرزمین شد، ناگهان احساس سنگینی کرد، حس کرد فضا روی بدن او فشار می آورد، تصور کرد بخاطر سوز و سرمای هواست، در حمام را بازکرد، وارد شد، در را بست، روی سکو نشست، وسایل خود را به کناری نهاد . لباس خود را بیرون آورد، پیراهن خود را کند . ناگهان احساس کرد که کشیده ای به پشت گردن او خورد، وحشت کرد،از جا پرید، قبل از آن که بجنبد، دو کشیده به صورت او اصابت کرد،

بعد ضربه ای به پشت سرش خورد، و به زمین افتاد . فریاد کشید و کمک خواست، بعد کوشید از جای خود برخاسته،به سوی در برود، قبل از آن که به در برسد ضربات گوناگونی روی سروصورت و سینه و بدنخود احساس کرد، به در نزدیک شده بود، دوباره ضربه ای او را به عقب پرتاب کرد، کوشید بادقت به اطراف نگاه کند و ضارب یا ضاربین را بشناسد، اما تنها سایه هایی را می دید،صداهای زیری به گوشش می رسید، گویی نوار ضبط صوت گیر کرده است، صداها مفهوم بوداما گاه صدای خنده ای می شنید .

4 9

کوشید از جا بلند شود . فریاد زد مامان مامان اما مادر و خواهرش مشغول تماشای تلویزیون بودند، و به علاوه به دلیل سوز و سرما
درها را محکم بسته بودند، و چون در حمام بسته بود، صد ای امیر هم از زیرزمین بیرون نمی رفت.

برای لحظه ای به پشت روی زمین افتاد، یک نفر روی او افتاده و با شدت به او فشار می آورد . اما وقتی با دو دست خود می کوشید او را از خود دور کند چیزی نبود .

. اما در عین حال سنگینی یک نفر را واقعاً روی خود احساس می کرد. به علاوه یک نفر گلوی او را به سختی فشار می داد. احساس خفگی می کرد، در عین حال گویی چند نفر به او مشت و لگد زده و او را نیشگون می گیرند. فکر کرد الآن خفه خواهم شد.

تمام قوای خود را جمع کرد، به سختی از جا برخاست . به هر زحمتی بود، خود را به در رساند، دست او روی در بود . ضربه ها قطع شد . در را گشود، تقریباً لخت از پله ها بالا رفت .

احساس  مي كرد، هنوز مورد آزار و ضرب و شتم است، به حیاط که رسید دست به کمر نهاد، فریاد زد مامان مامان..
چیه چی شده؟ چرا داد می زنی؟ ، لحظه ای بعد مادرش پنجره را گشود بعد چشمش به وضع بدن لخت امیر افتاد . پنجره را بست و فوری به طرف حیاط دوید . امیر روی پله های ورودی افتاده بود، لباس به تن نداشت . اما تمام صورت و بدن او کبود و سیاه
چی شده مامان؟ داداش چی شده، چرا این جوري شدي؟»

، نکنه آبگرمکن ترکیده؟ ها مامان؟ امیر با صدای گرفته و وحشت زده ای گفت: «، نه بابا آبگرمکن چیه؟ یه عده داشتند منو خفه می کردند، می زدند، می کشتند »«؟ وا به حق چیزهای نشنیده، کی تور رو می زنه؟ اونجا که کسی نبود »

«. اگه نيس، این وضع من چیه؟ ببین تمام بدنم کبود شده » حالا وقت سئوال جواب نیست، سرما می خوري، بذار بریم تو اتاق
هر سه با عجله از پله ها بالا رفته و ارد اتاق شدند . امیر کوشید لباس های خود را به تن کند .
در همین حال سروصدای زیادی در حیاط بلند شد . هرسه با نگرانی به هم نگاه کردند .ناگهان صدای خنده عده ای از حیاط بلند شد
ناخودآگاه به سوی پنجره آمدند، پرده را کنار زدند، چشم های هر سه گرد شده، به هم نگریستند، باور کردنی نبود، در داخل حیاط تعداد زیادی اسب و الاغ دیده می شد . انواع مار و موش و سوسک از درودیوار بالا می رفتند «؟ اینا از کجا اومدن؟ این همه حیوون توی حیاط چه

می کنن » ناگهان سايه اي پشت پرده در شيشه اي مشرف به حياط حركت كرد مريم پرده را عقب زد . ..

دست مادر را گرفت، امیر پیراهن خود را پوشیده و به آنها نگاه کرد، پشت پنجره موجودی عجیب و غریب ایستاده بود،
تاحدودی شبیه میمون بود، ا ما گوش های بلند و لوزی شکل و صورتی بیضی شکل داشت، صورت او کاملاً چروکیده بود . که در آن فقط دو چشم دیده می شد . چشمانی گرد بدون پلک و ابرو . در داخل کاسه گرد چشم او مردم کی به سرعت می چرخید، دستهای او دراز بود،
پاهایش هم چنین بود . آن موجود گویی پشت پنجره گوش ایستاده بود .

مریم فوری پرده را  انداخت «؟ مادر این چی بود؟ داداش تو هم دیدی » : دوباره صدای خنده ها بلند شد . «…. می گم جمع کنید بریم، اینجا بمونیم » : امیر می لرزید هر سه به سوی کیف و وسایل خود رفتند . همه را جمع کرده، از در بیرون آمدند .

مریم به طرف در دوید «. بچه درها رو قفل کنید، گاز هم تو آشپرخونه روشنه مادر با تردید به سوی آشپزخانه رفت، دکمه زیر اجاق گاز را خاموش کرد، قا بلمه را برداشت . امیر داد زد بعد با سرعت بیرون آمد، هر سه به طرف در خروجی رفتند، در را به هم کوبیده و سوار ماشین شده فرار را بر قرار ترجیح دادند. آن شب امیر تب کرد . بدن او کاملاً ورم کرده و سیا ه شده بود . تمام گونه ها و صورت و
زیرچشم های او هم پف کرده و به شکل وحشتناکی درآمده بود . موهای سرش همه سیخ سیخ مانده بود . تمام شب دچار تشنج بود و هذیان می گفت، مادر او را پاشوره کرد . کیسه آب سرد روی صورت و سر او نهاد، اما تب او پائین نمی آمد . صبح او را به نزد پزشکی بردند .
پزشک در سه نسخه خود مقداری دارو نوشت و گفت بعد از خوردن داروها حداکثر درظرف 24 ساعت بهبود خواهدیافت.
امّا چهل و هشت ساعت بعد هنوز حال امیر نه تنها بهتر نشد، که به عکس شروع به دادوفریاد هم کرد . او از موجوداتی سخن می گفت که در اطراف او هستند، و می کوشند او را اذیت و آزار نمایند . درحالی که هیچ کس در اطراف او نبود .

تا آن که چند روز بعد آدرس شخصي را گرفتند . مادر بلافاصله تلفن زد و به سراغ او رفت . قبل از رفتن آن مرد نام امیر و نام پدر و مادر او را سئوال کرده بود. «. آقای دکتر، دستم به دامن شما، جوون من داره از بین می ره، تو رو خدا یه کاری بکنید »نگران نباشید مادر، من احوال پسر شما را دیدم، وقتی به خونه برگشتید، این آب رو روی » «. بدن او بریزید، خوب می شه، خوب خوب نگران نباشید یعنی ممکنه، بچه ام داره از دست می ره، یعنی می گید کی اونو اذ یت می کنه، از ما بهترونه نه از ما بهترون که نباید ما رو بزنن، باید مهربانی کنن، اونها هم یکی از موجودات خدا »«. هستند، اما از ما بهتر نیستند «؟ اونها کی هستند » «؟ اگه بگم نمی ترسید »
«؟ نه بگید، چرا بترسم » خب، اونها جن هستند . اون خونه قدیمیه، سالهای درازی است که جن ها اونجا ساکن »
هستند، البته به کسانی که اونجا ساکن هستند، از این اذیت ها نمی کنند، اما، نه اینکه اصلاً اذیت نکنند، بلکه مثلاً بچه های اونا رو اذیت

می کنن، وسایل اونها رو جابجا می کنند، یا نمی گذارند بچه های سالم توی اون خونه به دنیا بیاد، یا اگر زنی حامله شد، او را می ترسونن، تا بچه اش بیفته و سقط بشه، به هرحال مشکل شما حله، این شیشه آب رو ببرید، «. روی پسرتون بریزید، انشاءا… خوب میشه، نگران نباشید، بفرمائید «. من خیلی از شما ممنونم، امیدوارم پسرم خوب بشه » «. اگه خوب شد، فردا یه قربونی کنید، گوشت اونو هم به فقرا بدید »
مادر از دفتر دکتر خارج شد «. چشم، حتماً اگه خوب شد، به شما تلفن می زنم، خداحافظ » و رفت .

فردای آن روز مادر امیر تلفن کرد و خبر بهبود پسرش را به دکتر داد . دکتر خدا راشکر کرد و خداحافظی نمود.

*زن جنی…

سلام امروز می خوام داستانی براتون تعریف کنم که البته این ماجراخیلی وقت پیش برای دایی مادرم قبل از انقلاب و زمان شاه رخ داده این ماجرا را از زبان دایی مادرم تعریف می کنم .

یه روز زمستانی بعد از کلی خواهش و التماس از فرمانده گردان مرخصی چند روزه گرفتم…خانه ما در يك روستا از توابع تبريز بود…. برای رفتن به روستا ابتدا رفتم ترمینال جنوب(خزانه) و بلیط اتوبوس برا تبریز گرفتم. حدوده ساعت 7 عصر ماشین حرکت کرد، تمام راه پوشیده از برف بود و برف همه جا رو سفید پوش کرده بود. تمام مدت تو اتوبوس به روستا و خانواده ام فکر میکردم که مدتها دور از اونا بودم، چیزی حدوده چهار ماه ….

از یه طرف خوشحال بودم که میرم خونه و از یه طرف هم نگران شاید باید به حرف فرمانده گردان گوش می دادم وتوی این روز زمستانی و سرد ، کولاکی مرخصی نمی گرفتم…چون من باید برای رفتن به روستا شهرستان بستان آباد پیاده شده و از همون جا هم اگه مسیر باز باشه باید با تراکتور یا مینی بوس برم روستا . تمام شب توی اتوبوس بیدار بودم و تمامی اهالی روستا یکی یکی جلوی چشمام می اومدن…

به پدرم فکر می کردم که الان باز مریض شده و گوشه خونه خوابیده یا مادرم اگه منو ببینه چه عکس العملی نشون میده یا خاله ام که بارداره و نمی دونم بچه اش دختره یا پسر  و همچنین برادرم که می دونم این همه مدت که من نبودم حتما خیلی رنج کشیده و به دختر دایی ام که قراره باهاش ازدواج کنم.

. نزدیکای سحر بود که اتوبوس به بستان آباد رسید و همون جا از اتوبوس پیاده شدم هوا خیلی سرد وابری بود و یواش یواش دونه های برف داشت می بارید.با خودم گفتم بهتره برم یه چیزی بخورم بعد راه بیافتم چون بشدت احساس سرما میکردم ضمنا باید منتظر مینی بوس میموندم تا بیاد . رفتم طرف قهوه خانه دیدم زیاد شلوغ نیست چند دقیقه ای اونجا نشستم وصبحونه و چایی خوردم..

بعد از مدتی دیدم بارش برف شدت گرفت ، بنابراین فوری ساک و وسایلمو برداشتم و رفتم به سمت مینی بوس . مینی بوس مثل همیشه منتظر مسافرا بود و این نشون میداد که هنوز جاده بازه .

رفتم و سوار مینی بوس شدم بعد چند دقیقه مینی بوس تقریبا نیمه پر شد و راننده اومد و ماشین رو روشن کرد وحرکت کردیم به سمت روستا ، روستای ما آخرین روستا تو مسیر بود.توی مسیر روستا بودیم که بارش برف شدت گرفت وبرف کولاک می کرد مینی بوس هم آروم آروم و با احتیاط کامل به مسیرش ادامه می داد ، مسافرا یکی یکی  داشتن پیاده می شدن من هم خدا خدا می کردم که جاده بسته نشه چون هر لحظه احساس می کردم که سرعت مینی بوس کم میشه بعد یک ساعت فقط من بودم و دو نفر دیگه ، که یهو راننده مینی بوس ماشین رو متوقف کرد و گفت عزیزان شرمنده دیگه جلوتر از این نمی تونم برم ، جاده بسته اس میترسم برم  ماشین تو برف گیر کنه..

حالا ترس من فقط از برف و کولاک نبود حالا باید فکر حمله گرگها رو هم می کردم بنابراین من و دو نفر دیگه پیاده شده و با پای پیاده به سمت روستامون راه افتادیم خوشبختانه یکی از همراهام هم مقصدش روستای من بود این طوری حداقل دو نفر بودیم و  ترس از حمله گرگها کمتر می شد…

دوست من هم خیلی آدم پرحرفی بود و یه ریز در مورد همه چی صحبت می کرد چاره ای نداشتم باید تحملش می کردم بالاخره با کلی مشقت  کوهها رو پشت سر گذاشتیم.

وقتی وارده جاده خود روستا شدیم  شدت بارش برف هم یواش یواش داشت کم میشد و ما بهتر میتونستیم جلومونو ببینیم، همه درختا سفید پوش شده بودن و کناره های آب رودخونه هم یخ زده بود.

6 18

احساس می کردم سالهاست که به روستا نیومده ام بعد از نیم ساعت پیاده روی یواش یواش می تونستم زمینها و باغهای روستا رو ببینم ، دوستم هم که کماکان به حرف زدنش ادامه می داد ولی من کوچکترین توجه ای به حرفای اون نداشتم و فقط  میخواستم هر چی زودتر به خونه برسم

توی همین افکار غوطه ور بودم که یهو اون طرف رودخانه گوشه باغ  زنی رو دیدم که داره لباس میشوره ، چشامو تیز کردم تا ببینم اون کیه که توی این برف و کولاک اونم تنهایی داره لباس میشوره

تغییر مسیر دادم و رفتم طرف زنه ، نگام فقط رو اون زنه بود و دوستم هم فقط داشت حرف میزد من هر چی فکر کردم دیدم این زنه اصلا آشنا نیست و شبیه هیچ کدوم از زنای ده نیست و یه چیزی رو هی داخل آب می کنه بعد میاره بیرون،

با خودم گفتم این چه طرزه شستنه لباسه ، قدمامو تندتر کردم تا ببینم این زن کیه، دوستم تا دید من سرعت حرکتم رو زیاد کردم و تغییر مسیر دادم با خنده گفت رحیم خیلی عجله داری ولی مسیر روستا که این طرفه.

ولی من بدون اعتنا به حرفای اون به مسیرم به طرف زنه ادامه دادم و گامهامو سریع تر بر میداشتم یواش یواش می تونستم اون زنه رو بهتر ببینم خدای من چی میبینم باز چشامو تیز کردم ،برف مزاحم دیدم شده بود ،دوباره با دقت نیگا کردم دیدم زنه یه  نوزاده پسر رو که لخته و هیچ لباسی تنش نیست هی  داخل آب میکنه و در میاره و با حرص و عصبانیت این کار رو تکرار می کنه ، نوزاد بیچاره هم فقط دست و پا می زد و هق هق می کرد و داشت خفه می شد،  با خودم گفتم این زنه حتما دیونه اس ، کدوم مادری دلش میاد همچین بلایی سر بچه اش بیاره .

تا اونجایی که من یادم بود توی روستای ما و حتی روستاهای مجاور زن دیونه نداشتیم ، اون زنه همچنان بچه رو داخل آب می کرد و در میاورد، هنوز چهل متری باهاش فاصله داشتم که یهو…

سرشو بلند کرد و به من خیره شد من هم یک دفعه احساس ترس و وحشت کردم و در جا خشکم زد و وایسادم دیگه هیچ صدایی رو نمی تونستم بشنوم  انگار کر شدم ، اونم همون جوری با چشای خیره و درشت خود فقط به من  نیگا می کرد و با یه دستش بچه رو زیر آب نگه داشته بود ، انگار یکی توان حرکت رو از من گرفت حتی پلک هم نمی تونستم بزنم انگار کل دنیا یه دفعه صداش قطع شده بود ، حتی صدای برف و کولاک و باد هم نمی اومد به راحتی می تونستم ، فقط صدای قلبمو بشنوم و حس کنم

بعد پنج یا شش ثانیه فوری بچه رو از داخل آب کشید بیرون ، خدای من بچه مثل بچه آدم نبود چشمای بچه از حدقه زده بود بیرون  و با همون حالت داشت به من نگاه می کرد،انگار بچه با اون چشای ترسناکش التماس می کرد کمکش کنم،  ولی  من  حتی نمی تونستم داد بزنم انگار یکی داشت صدا و نفسمو خفه می کرد که زنه یهو بچه رو جلوی دو دستش گرفت وبا سرعت فرار کرد طرف داخل باغ،طرز فراره زنه هم عجیب بود  زنه درحالی که دو دستشو جلوش ،صاف گرفته بود بچه رو با سرعت داشت میبرد ، بچه هم که روش به طرف من بود با چشای ترسناکش فقط به من زل زده بود و می تونستم التماسشو ببینم و من هم فقط به بچه نگا می کردم  ولی اون به سرعت داشت از من دور می شد و  با حالت زل زده نگام می کرد تا آخرین جایی که می تونستم و برف و کولاک اجازه میداد با نگاهم دنبالشون کردم…

یهو زنه وایساد و سرشو برگردوند طرف من  و یک لحظه نگام کرد و یکدفعه پرید پشت درختا من هم همین طور مات و مبهوت فقط نگاه می کردم که با صدای دوستم به خودم اومدم که از دور داد می زد رحیم چته؟ چرا جواب نمیدی؟ انگار بدنم یهو آزاد شد و می تونستم صدای برف و کولاک و باد رو بشنوم برگشتم نگا کردم دیدم بدون اینکه متوجه شم حدود چهل پنجاه متر با دوستم فاصله گرفتم به سرعت دویدم طرف دوستم و ماجرا رو بهش گفتم.

ولی اون گفت که نه زنی دیده و نه بچه ای و با حالت تمسخر و خنده به من گفت معلومه تو ارتش خیلی اذیت می شی! من هم بی تفاوت به حرفای اون ، هر دو راه افتادیم طرف خونه ، ولی تمام راه همش فکر اون بچه و زنه بودم…بعد از حدود بیست دقیقه ای به خونه رسیدم و از دوستم جدا شدم و در زدم منتظر بودم که الان مادرم یا برادرم میان در رو باز می کنن هوا هم خیلی سرد بود کمی منتظر موندم دیدم خبری نشد دویاره محکم تر در زدم که صدای ضعیفه پدرم رو شنیدم که می گفت کیه؟

گفتم منم رحیم ، پدر در رو باز کن . اون هم با کلی مشقت اومد و در رو باز کرد.  تا دیدمش فهمیدم که باز مریض شده و خونه نشین شده بعد از روبوسی و احوال پرسی ازشم پرسیدم تنهایی؟ گفت آره . پرسیدم پس داداش و مادرم کجاست؟  پدرم گفت چند دقیقه پیش دختر خالت با گریه و زاری اومد و گفت که خاله ات که باردار بود بچه اش تو شکمش سقط شده و مرده برای همین مادرت با دادشت رفتن خونه خالت ، تا اینو شنیدم تنم لرزید و بی اختیار گفتم بچه اش پسر بود؟ پدرم گفت آره پسر بود…

*آخرین ضجه هاي یک قربانی….

راجع به «مردآزمايي » که حوالی «سراب قنبر » بود، داستانهاي زیادي 3 شنیده بودم و همینطور دربارهي جنازه هايي که جا گذاشته بود؛ جنازه ي شهري هايي که برحسب اتفاق ماندگارِ سراب شده و یا شبانه راهشان به آنجا افتاده بود؛ جنازه ي روستايي هاي که ناچار شده بودند شبانه رفت و آمد بکنند و حتی سه نفر از همکارهاي خودم، «طبقدار »هايي که براي میوه چینی رفته بودند سراب و همه شان به یک شکل مرده بودند. یعنی نه نشانی از خفگی داشتند و نه جاي زخمِ چاقويي، سنگی، چیزي روي بدنشان؛ هیچ. فقط صورتشان سیاهِ سیاه و کفِ پاهایشان ساييده و زخمی شده بود؛ همین.

اما همین مرگهاي مرموز و داستانهايي که هر کس با آب و تابِ تمام براي دیگران نقل میکرد و سریع دهان به دهان میگشت، چنان ترسی توي دل مردم انداخته بود که دیگر هیچکس جرأت نداشت بعد از غروب آفتاب به تنهايي از شهر خارج شود. خب، من هم داستانها را شنیده بودم ولی خیال نمیکردم یک وقتی خودم هم شاهدِ یکی از همان ماجراها میشوم تا روزي که نزدیکیهاي ظهر، بعد از این که باري را که به بازار برده بودم، فروختم، تصمیم گرفتم به اتفاق «محمودچاخان» و «اصغر شَل» و «تیمور گدا» بروم سراب، توتچینی؛ چون فصل بهار بود و توت، «نوبر» بود و فروشِ خوبی داشت.

چهار نفري گوشه ي بازار نشستیم، ناهارمان را خوردیم؛ کمی استراحت کردیم و بعد طبقهاي خالی را زیر بغل زدیم و شاد و شنگول راه افتادیم. من نمیدانم چرا به اصغر، میگفتند «شَل»؛ یا چرا لقب «گدا» به تیمور داده بودند. درست است که اصغر موقع راه رفتن، کمی گشادگشاد قدم برمیداشت اما نقصی در وجودش نبود و تیمور هم گدا نبود هیچ، اتفاقاً از همه ي ما دست و دلبازتر و ولخرجتر بود؛ طوري که همیشه اصرار داشت پول چاي یا ناهاري را که با رفقایش میخورد، حساب کند. اما انصافاً لقبی که به محمود داده بودند حقش بود چون خیلی اهلِ چاخانپاخان بود و به قولِ رفقا یک روده ي راست توي دلش پیدا نمیشد.

لحظه اي دست از وراجی نمیکشید و مدام از این در و آن در حرف میزد و آسمان ریسمان میکرد و از خودش و زرنگیهایش و پهلوانیها و دوز و کلکها و عشق هاي دروغین و معامله هاي کلانش تعریف میکرد. ما هم که میدانستیم همهي حرفهایش کشک است، براي این که وقت بگذرانیم و خوش باشیم، الکی گفته هایش را تأیید میکردیم و هندوانه زیر بغلش میزدیم تا حسابی سرگرممان کند. فاصلهي شهر تا سراب با شوخی و خنده طی شد. وقتی رسیدیم، «عمو خیدان»، باغبان پیري که باهاش معامله میکردیم، جلو آمد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: چه بموقع آمدید چون من همین حالا تو فکر این بودم سه چهارتا جوانِ گردنکلفت از کجا بیاورم! محمود به شوخی گفت: عمو خیدان اگر براي بارکشی میخواهی خرهاي خودت از ما گردن کلفتترند که! این حرف باعث شد قهقهي خنده مان در سکوتِ باغ بپیچد. بعد، باغبان پیر گفت: نه. براي بارکشی نیست. یک کارِ نان و آبدار برایتان سراغ دارم! پرسیدیم: چه کاري؟

جواب داد: امروز سرِ ظهر یک مردِ همدانی اینجا بود. «سردرختی ها» را که دید، گفت تو ولایتِ ما هنوز خیلی مانده تا میوه هاي بهاري به بازار بیاید؛ آخر آنجا سردسیر است. اگر من بتوانم سه چهار بار آلبالو و گیلاس و توت و آلوچه از اینجا ببرم، پولِ خوبی گیرم میآید. بعد با هم قرار گذاشتیم تا فردا صبح من هفت هشت صندوق از میوه هاي رسیده تحویلش بدهم. الان میخواستم بروم کارگر بیاورم که شماها رسیدید. حالا خود دانید، اهل کار هستید یا نه؟ اصغر پرسید: خُب، این وسط غیر از خرحمالی چه نصیبِ ما میشود؟

خیدان گفت: حالا میگویم. مگر نه این که شما آمده اید طبقهایتان را پر کنید و ببرید خانه بگذارید تا فردا صبح توي بازار بفروشید؟ گفتیم: چرا! گفت: خب، صد رحمت. بجاي این که زودي سروته کارتان را هم بیاورید و بروید پی الواطی، یک امروز را تا شب براي من کار بکنید و صندوقهایی را که میخواهم پر کنید. صبح هم مثل خیلیهاي دیگر که کلهي سحر راه میافتند، میآیند، کمی زودتر از خواب پا شوید و براي خودتان هرچه خواستید، از این میوه ها بچینید. من هم عوضِ هر صندوقی که پر میکنید، یک طبق میوه ي مفت و مجانی بهتان میدهم. ها؟ خوب است؟… قبول؟ معامله ي شیرینی بود. بدون چون و چرا قبول کردیم و بلافاصله طبقهايمان را کناري، روي هم گذاشتیم و شروع به کار کردیم. عمو خیدان با این که هفتادهشتاد سالش بود، پابه پاي ما کار میکرد و خدایی اش حتا از ما تَر و فرزتر بود. صندوقی میآورد؛ کمی برگ تویش میریخت؛ آماده اش میکرد؛ آن را جلو دستِ ما میگذاشت و خودش هم توي میوه چینی همکاري میکرد تا صندوق پر شود.

سریع میرفت یکی دیگر میآورد. درِ صندوقی را که پر شده بود، محکم می بست و گوشهاي میگذاشت و باز سراغِ ما می آمد. درخت به درخت جلو میرفتیم و از هر نوع میوه دوسه صندوق پر میکردیم. ساعاتِ خوشی بود. هم کارمیکردیم و هم مشت مشت توت و آلبالو و گیلاس میخوردیم و هم سربه سرِ یکدیگر میگذاشتیم و شوخی میکردیم. بقدري مشغول بودیم که نفهمیدیم کی غروب شد و چطور ده دوازده صندوق را پر کردیم؛ فقط وقتی به خودمان آمدیم که عمو خیدان به شوخی نهیب زد: هاي، بس است دیگر نره غولها. چه خبر است همه ي درختهایم را لُخت کردید. اصلاً نمی خواهم! بعد خندید و مهربانانه گفت: دستتان درد نکند بچه ها؛ خدا قوت. کافی است دیگر. این یارو همدانی اگر بتواند همینها را هم قبل از این که بگندند به ولایتش برساند، هنر کرده است!

تیمور پرسید: میخواهد اینها را با چه ببرد این همه راه؟ : خب، معلوم است، با قاطر! اصغر که چشم به آسمان دوخته بود، گفت: ما چکار داریم میخواهد با قاطر ببرد یا با هر چ ِیز دیگر. فکر نان باشید که خربوزه آب است! خیدان منظورش را فهمید. جواب داد: من لقمهاي نان و پنیر دارم؛ با هم میخوریم. یک شب که هزار شب نمیشود. بگذار امشب سیر نخورید؛ چه میشود مگر؟! محمود ابروهایش را بالا انداخت و گفت: نُچ. نه عمو جان. ننهي خدابیامرزم دم مرگ بهم وصیت کرده شکم گرسنه نخوابم که لاغر میشوم! و بشدت زیر خنده زد؛ اما جز خودش، هیچکس نخندید. تیمور براي این که خیطی او را جبران کند، گفت: محمود راست میگوید. یک امشب که دور هم هستیم، آنهم تو یک همچین جاي باصفایی، بهتر است سوروساتمان جور باشد.

من «ساجی میروم از همین دهِ بغلی نانِ داغ و ماست و کره و دوغ و هرچه گیرم آمد میخرم و برمیگردم. شما هم بساط چاي را روبهراه کنید که خیلی می چسبد! این را گفت و بیآن که منتظر بماند، راه افتاد. ما داخل خانه باغ شدیم و عمو خیدان رفت براي تنقلات شبمان مقداري میوه بچیند. گوشه اي از کفِ خانه باغ با زیلوي کهنه ي سوراخ سوراخی فرش شده بود و کومه ي کوچکِ رختخواب ِ باغبان پیر هم مثل مخ دهي چركِ کژومژي گوشه ي دیوارِ چوبی تکیه داشت و قوري بست زده، کتريِ قراضه ي سیاه، سینی روحیِ قُر شده ي رنگِ رو رفته با دو استکان و نعلبکی، روي زمین، کنارِ چاله ي اجاق گذاشته شده بود. توي اجاق پر از خاکستر و دانههاي کوچکِ زغال و چوبهاي نیمسوز بود. زود دست به کار شدیم. اصغر رفت و با یک بغل شاخه هاي خشکیده برگشت.

محمود ماند تا فانوس را روشن کند و آتش بگیراند. من هم بساط چاي را برداشتم و بیرون رفتم تا ببرم لبِ رودخانه هم دست و صورتی صفا بدهم و هم آنها را بشویم. آبِ کف آلودي که پر هیبت و با سروصداي زیاد از روي تخته سنگهاي بزرگِ خزهبسته پایین میریخت، به سردي یخ بود. کنار آبشار جز غرشِ یکنواختِ آب، هیچ صدایی شنیده نمیشد اما مسافتی دورتر، رودخانه، متین، آرام و نجواکنان پیچ و خم میخورد و از بینِ انبوه درختهایی که دو طرفش قد کشیده بودند، پیش میرفت. به فاصله ي کمی از آبشار، روي سنگِ صافی نشستم و گیوه هایم را کَنَدم. پاهاي ملتهبم را توي آب فرو بردم. خنکی لذتبخشی در تنم دوید. دست و صورتم را شستم و دقایقی به تلاطم رودخانه و عبورِ آن زل زدم. خسته بودم، آنقدر که دلم میخواست همانجا روي زمین دراز بکشم، چشمهایم را ببندم و فقط به هیاهوي آب گوش بدهم؛ اما نمیتوانستم رفقایم را منتظر بگذارم.

ناچار قوري و استکان را شستم. کتري را پر کردم و از جا بلند شدم تا راه بیفتم که همان موقع جسمی سنگین به فاصله ي کوتاهی از من توي رود افتاد و چتري از آب به اطراف پاشید. ناگهان خستگی و خواب آلودگی از تنم پرید. سریع به اطراف نگاه کردم. کسی آن نزدیکیها نبود. یک طرف درختهایی قطور بی هیچ تکانی شاخههاي پر برگ ومیوه شان را رو به زمین خم کرده و ساکت و سنگین مانده بودند و طرفِ دیگر، تپه ي بلندي که آبشار از دلِ آن بیرون میزد، خلوت و بیجنبنده بود. حتا پرنده اي هم پر نمیزد. متعجب از خودم پرسیدم: چه بود؟… نکند عوضی دیدم؟… هنوز پرسشم به آخر نرسیده بود که سنگِ بزرگ و غلتانی را دیدم که بسرعت از روي سرم گذشت و توي آب افتاد. با نگاهم مسیري را که سنگ از آنجا پرتاب شده بود، تعقیب کردم. روي تپه چیزي دیده نمیشد جز مقداري کلوخ و سنگریزه که رو به پایین می غلتیدند. ترس به دلم افتاد. موهاي بدنم سیخ شد. «مردآزما» افتادم و تعریف هایی که دربارهاش شنیده بودم. معطل ناخودآگاه یادِ نکردم.

در حالی که همه ي اطراف را زیر نظر داشتم و تندتند پشتِ سرم را میپاییدم، به طرفِ خانه باغ راه افتادم اما همین که نزدیکِ آن رسیدم از این که آن همه ترسیده بودم از خودم خجالت کشیدم. زیر لب زمزمه کردم: به تو هم میگویند مرد؟! ناچار لحظه اي ماندم و نفسی تازه کردم تا حالم جا بیاید، بعد داخل شدم. سعی کردم حرفی درباره ي اتفاقی که افتاده بود نزنم و رفتارم عادي باشد. کتري را روي اجاق، و سینی و استکانها را گوشه ي زیلو گذاشتم. سیگاري آتش زدم. تیمور هنوز برنگشته بود. محمود با آتشِ اجاق ور میرفت و چوبهاي آن را جابه جا میکرد و اصغر هم کنار عمو خیدان نشسته بود و به حرفهاي او گوش میداد. کنجِ آلونک چندك زدم و در حالی که آرام آرام سیگار دود میکردم به صحنهاي که دیده بودم فکر کردم.

طولی نکشید که آبِ کتري به قلقل افتاد و محمود چاي دم کرد. همین لحظه هم تیمور با یک بغل خوراکی و دو ماهی بزرگ که به ترکه ي نازکی آویزان بود، آمد. گفت آنها را یکی از روستاییها که کمی بالاتر از اینجا مشغولِ ماهیگیري بوده، مجانی به او داده است و همچنین توي ده پولِ نان و کاسه اي ماست و دبه اي دوغ را که به او داده بودند، نگرفته بودند. با شنیدن این حرف، دوباره چاخان گویی محمود گُل کرد. گفت: پع، این که چیزي نیست. یک روز من رفتم تو یکی از همین دهات هایی که تا آن روز چشمشان به آدم شهري نیفتاده بود. اگر بدانید چه دور و…. اصغر مجال نداد حرفش را تمام کند. غرید: داش محمود، جانِ مولا تعریف هات را بگذار براي بعد از شام. حالا بیا کمک کن ماهیها را کباب کنیم! محمود دمغ شد اما خودش را نباخت. خندان از جا بلند شد و به کمکِ او رفت. شام خیلی زود آماده شد. براي خوردنِ آن ناچار شدیم توي خانهباغ بمانیم چون هنوز ماه طلوع نکرده و هواي بیرون تاریک بود و گاهگاهی هم بادي تند میوزید.

اگرچه نورِ فانوس آنقدر کم بود که نمیتوانسیم به خوبی همه جا را ببینیم اما در همان روشنایی بی رمق به خاطر شوخیها و خنده هایمان، شام درست حسابی چسبید و بعد از آن که شکمها سیر شد، نوبت به تعریف کردن از دیده ها و شنیده ها و ماجراهاي مختلف رسید. هرکس هر موضوع جالب و شنیدنی را که به یاد داشت با آب و تابِ تمام براي بقیه بازگو میکرد و کمکم دامنه ي بحث به «مردآزما» کشیده شد. اولین کسی که اسمِ آن را به زبان آورد، اصغر بود. او پرسید: عمو خیدان تو چه جور جرأت میکنی شبها تنها اینجا بمانی. اگر یک شب آمد سر سراغت چکار میکنی؟ این سوال باعث شد یک مرتبه همه دهان ببندند و به گوینده ي آن زل بزنند. انگار تا حالا وجودِ آن هیولاي مخوف را فراموش کرده بودند و ناگهان یادشان افتاده بود. براي لحظه اي سکوتی سنگین سایه انداخت. انگار همان موقع مردآزما داخل شده و پیروزمندانه فریاد زده بود: من آمدم.

حالا میخواهید چکار کنید؟ و همه مانده بودند چطور از چنگش فرار کنند. آشکارا برقِ ترسی را که در چشمها میدرخشید، میشد دید. بعد از دقایقی که در وحشت و سکوت گذشت، عاقبت عمو خیدان در حالی که با ناخنِ انگشتهاي ضخیم و پینه بسته اش ریشِ سفید و بلندش را می خاراند، متفکرانه جواب داد: نه. راستش جرأت نمیکنم تنهایی این را گفت و به چپقِ بلندِ گلی اش پک زد. صورتِ پر چین و چروکش پشتِ پردهاي از دود پنهان شد. دوباره خانه باغ در سکوت فرو رفت. هیچ صدایی شنیده نمیشد جز جرق جرقِ سوختنِ چوبهاي توي اجاق و خشخشِ شاخه و برگِ درختها که بر اثرِ وزشِ باد به هم ساییده میشدند؛ اما ناگهان قهقه هي محمود پردهي ترس و سکوت را لرزاند. او در حالی که بشدت میخندید، بریده بریده گفت: یادِ ماجراي جالبی افتادم. یک شب اتفاقاً تو یک بیابانِ برهوت گیر کردم؛ آنهم تک و تنها. نه کسی همراهام بود و نه جنبنده اي در آن حوالی میجنبید. هیچ. سوت و کور. فقط از آن دوردورها صداي پارس سگهاي دهی را میشنیدم که چراغ همه ي خانه هایش خاموش بود. همین موقع یک مردآزماي لندهور جلوم سبز شد و پرسید: «ها، داش محمود، اُغور بخیر. همسفر نمیخواهی؟».

بهش گفتم: «راهات را بکش، برو. بد میبینیها!». از رو نرفت. شانه به شانه ام راه افتاد. دوباره بهش گفتم: «دارم بهت میگویم راهات را بکش برو. بد میبینی ها؛ این صد دفعه». باز هم به خرجش نرفت. آمد روبه رویم ایستاد و چنگالهاي درازش را جلو آورد که زود گره ي بند تنبانم را باز کردم .. تا این کار را کردم، داد زد: گفت پیف پیف ,ببند.. ارواحِ خاكِ مرده ه ات. چه بوِ گندي میآید». و درِ دماغش را گرفت و د بدو که رفتی. حالا دیگر من ولش نمیکردم. گذاشته بودم دنبالش و هی داد میزدم: «واستا. واستا. کارت دارم». او هم همانجور که دماغش را گرفته بود مثل برق و باد میدوید! چاخانِ محمود که به اینجا رسید، آماده شدیم بزنیم زیرِ خنده که ناگهان صداي راپ راپِ چیزي را شنیدیم. انگار سگی، گرگی، گوسفندي، چیزي یک دور دورِ خانه باغ چرخید و بعد به طرفی گریخت. با شنیدنِ صدا، همه گوش تیز کردیم. اصغر پرسید: چه بود؟ کسی جوابش را نداد. هر یک از ما منتظر بودیم دوباره صدا را بشنویم. دقایقی در انتظار گذشت. خبري نشد.

خیدان که به ابروهایش گره انداخته بود، چشم از درِ آلونک برنمیداشت. هیچکس هم جرأت نداشت بلند شود برود سر و گوشی آب بدهد. تیمور با صدایی که از ترس گره خورده بود، زمزمه کنان گفت: هرچه بود، رفت. به گمانم تا حالا همین پشت ایستاده بود و به حرفهامان گوش میداد! محمود چشمکی زد و خیلی جدي جواب داد: آره. راست میگویی. رفت تا به «دسته خواهرچه هاش خبر بدهد چه شنیده! و متعاقب آن بشدت زیرِ خنده زد. شوخی اش باعث شد تا حالتِ وحشتی که دچارش شده بودیم از بین برود و دوباره لبها به خنده باز شود. من زمزمه کردم: از سنگینی قدمهاش معلوم بود گوسفند است؛ ولی چرا اینقدر تند دوید، نمیدانم! محمود مجال نداد کسی جوابم را بدهد. خودش هم به گفته ام اهمیت نداد: بیخیالش! و بعد یک «داشتم میگفتم»ي گفت و شروع کرد به تعریفِ ماجرایی که ناتمام مانده بود.

حرفهایش ضمن این که ترسناك بود، از خنده هم روده برمان میکرد. کلی طول کشید تا چاخانش تمام شود. بعد از او نوبت به دیگران این مرتبه آن موجودِ چهارپا سریع نزدیک شد؛ یک دور، دورِ خانه باغ چرخید و حتی قسمتی از بدنش به دیوارِ آلونک خورد و آن را تکان داد و به همان سرعت از راهی که آمده بود، برگشت. محمود معطل نکرد. به آنی از جایش بلند شد، در را باز کرد و به بیرون سر کشید. بیرون چیزي نبود جز سکوت و سیاهی و لکه لکه هایی از نورِ ماه که از لابه لاي شاخه و برگِ درختها گذشته و جايجایی از زمین را روشن کرده بود. محمود با دقت اطراف را پایید و بعد سر برگرداند و رو به ما متفکرانه گفت: به گمانم سگ بود، یا گرگ. یک چیزي دیدم که داشت توي تاریکی دور میشد. حتماً به هواي بوي کباب آمده، گرسنه است!

عموخیدان که پیاله ي چشمهایش لبالب از ترس بود، جواب داد: گرگ، آن هم تو این فصل؟!.. نه گرگ نیست! لحظه اي مکث کرد و بعد ادامه داد: در هر صورت فرق نمیکند بچه ها؛ خدا بخیر بگذراندش. شما خیلی مواظب خودتان باشید. چیزهایی که من شنیده ام شوخی بردار نیست. گردنِ شکسته ام، کاش دمِ غروب می فرستادمتان بروید پی خانه و زندگیتان! تیمور پرسید: پس خودت چه؟ تو و آن باغدارها. مگر سراغِ شماها نمی آید؟ خیدان جواب داد: آنجا جامان قرص است. یک خانهي درست و حسابی با در و پیکرِ محکم. مثل اینجا زپرتی نیست که! به چنگم بیفتد تا جلو چشمِ همه تان با بند تنبانم خفه اش بکنم جوري که بشود مایه ي عبرت همه ي….

درست در همین لحظه بود که صداي معمع بزي به گوش رسید. صدا از فاصله ي خیلی دوري میآمد. همه ساکت شدیم و دقیق گوش دادیم. نه، اشتباه نمیکردیم. انگار حیوان لابه لاي درختها، رو به خانه باغ ایستاده بود و صدايمان می کرد. محمود در حالی که برق شیطنت در چشم هایش میدرخشید، آهسته گفت: دیدید راست گفتم؟ خودش است، بز؛ یک بزِ گت و گُنده! بعد نهیب زد: کی با من می آید برویم بگیرمش؛ ها؟ عمو خیدان غرید: آرام بگیر بابا؛ مگر از جانت سیر شدي؟! این حرف کاملاً محمود را تحریک کرد. با لحنِ تمسخرآمیزي پرسید: مگر یک بز بیشتر است؟ تازه، اگر مردآزما هم باشد، همانجا میگیرم کبابش میکنم! و دوباره نهیب زد: د یااالله بچه ها، معطل نکنید. الان درمی رود از دستمان ها! من، تیمور و اصغر، هیچکدام حرف نزدیم؛ فقط بِروبِر نگاهش کردیم. عموخیدان این مرتبه آمرانه حرفش را تکرار کرد: گفتم آرام بگیر جوان. شَر نده دستمان. حالیت نیست؟… بچه اي؟ محمود به اخم و تَخمِ او اعتنا نکرد. رو به ما گفت: یک بز است و احتمالاً گم شده. روزيِ ماست. میگیریم کبابش میکنیم یا فردا میبریم بازار میفروشیم پولش را قسمت میکنیم، ها؟

عموخیدان داد زد: اگر بز باشد و اگر گم شده باشد باید به صاحبش برگردد! محمود براي آخرین بار پرسید: کسی نم یآید؟منتظر پاسخ نماند. از در بیرون رفت. خیدان عجولانه التماس کرد: نرو. نرو . با توام! جوابی نشنید. اصغر و تیمور مات و مبهوت به درِ بازماندهي آلونک زل زده بودند. طاقت نیاوردم. بلند شدم و دنبال محمود دویدم. مهتاب باعث می شد براحتی جلویم را ببینم. خودم را به او رساندم. داد زدم: صبر کن. صبر کن من هم بیایم! نمی دانم چرا یکباره تصمیم گرفته بودم دنبالش بروم و با او باشم. از شتابِ قدمهایش کاست. جواب داد: بیا راهات. ما را باش با کیها رفیقیم، یک مشت آدمِ ترسو! کنارِ هم راه افتادیم. هنوز مسافتِ زیادي نرفته بودیم که از دور، حیوان را دیدیم. بزي بود بزرگ، سفید و با ریشی بلند. رو به ما ایستاده بود، نشخوار می کرد و گاهگاهی با صدایی لرزان تکرار می کرد: معععع. معععع.

محمود گفت: ایناهاش. گیرش آوردیم. شیرین پنج طبق توت میارزد. پولش را با هم نصف میکنیم. یک ریال هم به بقیه نمیدهیم! بعد، آرام آرام و با احتیاط قدم برداشت. طوري به طرف بز رفت که آن را نَرَماند. اگرچه من هنوز مقداري می ترسیدم ولی حالا که تصمیم گرفته بودم همراهِ رفیقم باشم، باید پا به پایش پیش می رفتم. او از طرفی و من هم به فاصله ي دوسه متر دورتر از ِ کنار او به سمتِ حیوان رفتیم. بز، اگرچه ما را می دید ولی عینِ خیالش نبود. زیرِ درختی ایستاده بود و نشخوار میکرد و می پاییدمان. ریشِ بلند و سفیدش تندتند تکان می خورد. به چند قدمی اش رسیدیم. نفس در سینه حبس کردیم و آماده شدیم به طرفش یورش ببریم که ناگهان از جا پرید و فرار کرد. دنبالش دویدیم. مستقیم نمیرفت؛ گاهی به چپ و راست می پیچید و گاهی دورِ درختی می چرخید و یا چند قدمی رو به ما می آمد و دوباره برمیگشت.

انگار قصد شوخی داشت چون مقداري که میرفت، همین که گمش می کردیم، یکمرتبه از پشتِ سر، از روبه رو و یا از سمتِ چپ و راستمان صدا میکرد. با این صدا مخفیگاهِ خودش رالو می داد. صبر میکرد ببینیمش؛ بهش نزدیک بشویم و همین که خیال می کردیم دیگر گیرش انداختهایم، دوباره فرز و چالاك از چنگمان درمی رفت. این تعقیب و گریزها باعث شده بود براي به دام انداختنش حریصتر بشویم؛ طوري که دیگر اعتنا نمیکردیم کجا می رویم؛ از چه راهی می رویم؛ چند دقیقه و یا چند ساعت است که می دویم. فقط من هنگامی به خودم آمدم که دیدم به آبشار رسیدهایم و بز، روي تپه ي بلند، زیرِ نورِ ماه ایستاده است و به ما که می کوشیم از شیبِ تند صخره ها بالا برویم، خیره شده است. درست همین موقع بود که یادِ ماجراي غروب افتادم. ِ یاد سنگهایی که به طرفم پرتاب میشد و توي آب می افتاد. حدس زدم بین این بز و آن سنگها رابطه اي باشد. حدس زدم این موجودي که خودش را به شکل بز درآورده، قصدش این بوده است که ما را به قرارگاه خودش بکشاند.

با آگاه شدن از این موضوع، ناگهان تیره ي پشتم از ترس لرزید. زانوهایم سست شد. دست از تقلا کشیدم. آهسته زمزمه کردم: محمود بیا برگردیم. محمود بیا برگردیم! صدایم بقدري ترسیده و لرزان بود که خودم هم از شنیدنش وحشت کردم؛ اما محمود به جاي پاسخ، فقط انگشتش را روي لب گذاشت و مرا به سکوت دعوت کرد. دوباره تکرار کردم: محمود به دلم بد افتاده لاکردار، بیا برگردیم! لحنم سرشار از التماس بود؛ اما او گوش نداد. انگار طلسم شده بود. سینه کشِ تپه را گرفته بود و بسختی خودش را بالا میکشید. اعتنایی به آنچه دور و برش بود نداشت. مطمئناً هیچ چیز و هیچ جا را نمیدید جز تخته سنگهایی که به آنها چنگ میزد و بز که در آن بالا، مثل مجسمه ي سنگیِ بسیار بزرگی ایستاده بود. پشمِ سفیدش زیرِ نورِ ماه برق میزد. نگاهاش به ما بود.

از همان فاصله آشکارا رنگِ تمسخر را در چشمهایش می دیدم. زار زدم: محمود. محمود! جواب نمیداد. انگار در خواب پیش میرفت. جرأت نداشتم جنب بخورم. سرِ جایم خشکم زده بود و گاهی به آن هیولا نگاه می کردم و گاه به رفیقم که نفس نفس زنان به صخره ها و ریشه ي گیاهان چنگ می زد. انگار نه مغز داشتم و نه جسم؛ فقط دو چشم بودم. دو چشمی که جز نگاه کردن و نگران بودن کاري از عهدهاش برنمی آمد. قدرتِ تصمیم گیري نداشتم. حتا دیگر نمی توانستم حرف بزنم؛ داد بزنم و به او بگویم حیوان دارد قد می کشد و تغییر شکل می دهد؛ دارد به همان هیولاي خوفناکی تبدیل می شود که هزاران انسان را طعمه ي خودش کرده است.

اگرچه خودم را نمی دیدم اما بیگمان در آن لحظه چشمهایم از حدقه بیرون زده بود؛ صورتم به سپیدي گچ شده بود. با دهانی بازمانده از ترس و تعجب و پیکري خیسِ عرق، عرقِ سرد، بیآن که نفس بکشم، مانده بودم تا شاهد کابوسی خوفناك باشم؛ ماجرایی که حتا درخواب هم نمی دیدم زمانی شاهدش بشوم. محمود به کندي بالا میرفت و در آن بالا، حیوان بزرگ و بزرگتر میشد؛ بقدري که طولی نکشید به اندازهي یک گاوِ پروار شد. درست همین موقع محمود به قله رسید و قد راست کرد اما با دیدنِ حیوان، یکباره در جایش میخکوب شد. حالا روبه رویش آن موجودِ مخوف بود و پشتِ سرش آبشارِ بلند. راهِ پس و پیش نداشت. نمیدانست چکار بکند. منهم آنقدر وحشت زده شده بودم که نمی دانستم باید دنبالِ چاره باشم. حتا نمی دانستم آن دو، چند دقیقه در آن حالت، روبه روي هم ماندند.

اما ناگهان با شنیدنِ قهقهه ي رعب آورِ حیوان به خودم آمدم. او که قاه قاه میخندید، پرسید: ها، داش محمودِ قلدر، آمدي بز بگیري یا بز بگیردت؟ این را گفت، چرخی دور خودش زد و یکباره تبدیل شد به مردآزمایی غولآسا. دست پیش برد، یک پاي محمود را در چنگالهاي سیاه و درازش گرفت و کشید. محمود به پشت روي زمین افتاد. افتادنِ او باعث شد قفلِ دهانم بشکند. با همه ي وجود داد زدم: کمک. کمک! فقط توانستم دوباره همین کلمه را تکرار کنم؛ بیآن که کسی جوابم را بدهد یا به کمک بیاید. بعد دیدم مردآزما همچنان که طعمه اش را دنبالِ خودش میکشد به سرعت از آنجا دور شد. سر، پشت، دستها و یک پاي محمود روي زمینِ سنگلاخ کشیده میشد و درحالی که بسرعت ربوده می شد ِ ، فریاد لبالب از ترسش در سکوتِ شب می پیچید. فریادهایی که به سیاهی مرگ بود. آخرین ضجه هاي یک قربانی………

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *